|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
اینا رو ولش کن .امشب مهتابه.ماه اندازه ی هندونه بزرگ بزرگ وسط آسمونه.نشستم روی کاناپه .از پنجره ماه رو تماشا میکنم.پاییزم اومد .فردا اول مهره .اپیزود 16 رادیو چهرازی رو گوش میدم.
حالم خوب نیست .(چه جمله ی تکراری ! ولی این روزای زندگی یه آدمه که با حال بد میگذره.).داشتم می گفتم ،حالم خوب نیست .با هیچ عقل و منطقی جلو دار این حال نیستم .خوب نیست دیگه ..خوب نیست .خوب نمیشه.نمیتونه فراموش کنه .نمیتونم مغزمو با اسید بشورم .اصلا دل چیه .اصلا دلی وجود نداره .همش کار این حافظه و مرکز احساسات در مغزه.الکی گفتن دل ! الکی گفتن گذر زمان حلاله مشکلاته . به خدا الکی گفتن .به ولله قسم گذر زمان همچین اکسیری نیست که ازش حرف میزنن.کلی دلایل محکم و منطق های اصولی ردیف میکنم.مغز فرمان میده: آره اینا رو میفهمم ،حق با توعه کاملا .ولی خوب نمیشم ،چیکار کنم ؟؟؟اصلا دست من نیست .نمیدونم دست کیه ولی دست منم نیست .
وقتی توی جمع ،حالم خوب نیست .وقتی توی لحظه ای که دارم میخندم حالم خوب نیست .وقتی که سعی میکنم لذت های کوچولو برای خودم بسازم ،میدونم دارم خودمو گول میزنم برای خوب بودن .وقتی در هیچ لحظه ای عمیق حضور ندارم.من تنها چیزی که عمیق احساس میکنم ،غمه .اصلا همین غم کوفتیه که بهت عمق میده ،ریشه میشه واست !
+یه سری آدم کج و معوج ،منطق رو چوب کردن بالای سرمون .به راحتی با اون منطق کوفتیشون احساس گناهکار بودن بهمون دادن .احساس ضعیف بودن .حالم از هر چی آدم منطقی بهم میخوره .آلرژی دارم بهشون .این جمله سمیّه: منطقی باش ! این جمله مجوزیه برای هر چیز زشت ،غیر منطقی و غیر انسانی. منطق رو اشتباه بهمون فهموندن .تحریفش کردن .تخریبش کردن .خیلی چیزای غیر منطقی رو با این جمله به خوردمون دادن:|
کجا میشود نشان گمشدگانی را گرفت که خود خواسته پیدا نمیشوند؟؟؟
+رضا زاهد
میدونی چیه ؟! شاید خیلی احمقانه باشه ولی من با دیدن زوجای عاشق ،قلبم پر از حس خوب میشه .اینطوریه که دلم میخواد بغلشون کنم بگم همینجوری بمونید واسه هم .همینجوری تا همیشه اینطوری عاشقانه نگاه هم کنید .همین جوری خم شو کفش خاکی شو بتکون .همینجوری تا همیشه از کنارش تکون نخور .همین جوری دنیا رو قشنگ کنید .همینجوری .قلب قلبی میشم برای عاشقانه هایی که باعث میشه برای یه لحظه یادت بره چه قدر جهان پر از رنجه!
با قطعه "روزگار غریبی ست" علیرضا قربانی میتونم تا ابد اشک بریزم .میتونم در شاد ترین لحظه زندگیم به محض شنیدنش اشک بریزم .میتونم برای تاریک ترین لحظه های زندگیم باهاش اشک بریزم .
نمانده در دلم دگر توان دوری چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد
بعد از ظهر های شهریور و مهر که آسمان صاف و آفتابی است .که باد خنک برگ ها را تکان میدهد .که بادی می پیچید در اتاق و پرده حریر را میرقصاند .که سکوت عجیبی دارد .
حسن یوسف هایی که" مادر جون " برایم قلمه زده حالشان خوب است. روی فرش قرمز دستبافت اتاقم دراز کشیده ام.به آخرین جمعه شهریور فکر میکنم .به تابستانی که گذشت فکر میکنم .ذهنم خالی میشود از کلمات اما قلبم پر درد.بهترین اتفاقش زدن واکسن کوید بود، همین !
سریال in treatment رو شروع کردم .قسمت اول به اندازه کافی شوکه کننده بود .بیشتر سکانس های فیلم در اتاق تراپی میگذره .طبق نقدایی که ازش خوندم یکی از جسورانه ترین درام های آمریکاییه و جایزه های زیادی هم برده .امتیاز بالایی داره و از نظر بینندگان سریال خیلی خوبیه .طبق این اطلاعات و علاقه مندی به موضوع و اتمسفر فیلم شروع کردم به دیدن سریال .
سریال this is us فصل جدیدش رو دانلود کردم اما دلم نمیاد ببینمش :(جالبه که در فصل جدید، اوج پاندمی کرونا جریان داره و بیش از بیش سریال رو واقعی و نزدیک به زندگی نشون میده .
دیدی وقتی خیلی عمیق گریه کردی و کاملا خالی شدی از هر چیزی از هر فکری از هر غمی ،بعدش که می خوابی انگار کنده میشی از این دنیا از این جهان از این هستی .عمیق عمیق به خواب فرو میری و چندین ساعت چیزی حس نمیکنی هیچ فکری مغزتو خراش نمیده هیچ غمی نیست .یه حال خوبیه .خالی از هر چیزی.آرامش عمیقی تمام ارگان های بدنت تجربه میکنه اون چند ساعت.
نیم ساعتی هست نشستم پشت میز و خیره شدم به مانیتور لپ تاپ .دست و دلم به ادامه ی تماشای سریال و دنبال کردن نمایش نامه پرینت شده نمی رفت .از صبح فکرم مشغوله!فکر پشت فکر !قطاری !اردک وار !یه لحظه فکرم آروم نمی شد .چه قدر نهیب میزنم به خودم .اما نه ،جواب نمیده .بغض توی گلومه.اشک پشت پلکمه. صفحه ی بلاگفا رو باز کردم که شاید بتونم چند کلمه بنویسم و سر از حال و روز خودم در بیارم .می نویسم ،پاک میکتم .باز می نویسم .فکرم رو به سمت دو سالگی این وبلاگ منحرف میکنم .شهریور سال 98 شروع کردم .مثل برق گذشته .حسش نکردم .
+خیلی نوشتم .خیلی .ولی همه شو پاک کردم ،همینقدر قابل نشر بود :|
+من خوب نیستم :(
به من و تو نیست که،
ناگهان عزیزی میرود؛
یا از یک ساعتی دیگر "عزیز"ش نیستی !
پس دعایم برایت ریشه های عمیق است و ساقه هایی ستبر .
+دکتر شیری
گوگوش می خونه : تو دلت فریاده اما بی صدایی !
+منو میگه ☺
حال درونی من اینطوریه که توی دلم توی قلبم در حال مویه کردنم،در حال آهسته گریستنم ،در حال کلنجار رفتنم ،در حال هضم اندوهم.اما حال بیرونیم یه دنیای دیگه است ،یه آدم دیگه است !یه آدمیه که داره تلاش میکنم هر روز زودتر از قبل بیدار بشه ،کتاب بخونه ،درس بخونه و ساعت مطالعه شو ارتقا بده ،ورزش کنه ،پادکست های رادیو بی بی سی رو گوش بده ،ted talk گوش بده ،اطلاعات عمومی شو بالا ببره . میخوام بگم شاید از لحاظ روحی واقعا خوب نباشم ولی نمیخوام سال دیگه از هیچ لحاظی توی این نقطه باشم .نمیخوام ! سخته .خیلی سخته ولی من مجبورم که دو ورژن متفاوت از خودمو کنار هم راه ببرم .
آنچه با چشم ها گفته شده ،فراموش نمیشود .
این قسمت :غاز های وحشی عاشق
هنگامی که یکی از غاز ها جفتش را گم میکند ،دیوانه وار دنبالش میگردد.غاز با بی قراری شب و روز به دنبال او میگردد،فواصل طولانی را پرواز میکند و همه ی مکان هایی را که ممکن است او آنجا باشد سر میزند و تمام مدت با صدایی بلند و دلخراش فریاد میزند .اگر جفت غاز وحشی برای همیشه گم شده باشد ،رفتاری غم انگیز دارد و اعتماد به نفس خود را از دست میدهد
+تو فقط رفتار غاز وحشی رو ببین ! از خیلی از ما آدما با شعورترند ،عاشق ترند ،دلبسته ترند !
+در زندگی تون غاز وحشی باشید !
+بعد خیلی از ما آدما با هم مثل شی رفتار میکنیم.به دور از هر گونه انسانیت و عواطف انسانی و شعور و عاطفه و محبت و دلبستگی !
من خیلی گوگوش رو دوست دارم .خیلی !
+کویر ،دو پنجره ،همسفر ،جاده ،کوه ،هجرت ،غریب آشنا از مورد علاقه های من با صدای خانوم گوگوش زیباست .هیچوقت تکراری نمیشن.
بالاخره نوبت واکسن دانشجو هاااااااا:)
+انشاالله قسمت همه 😎
روز اول پریود ،دم نوش گل گاوزبان و نبات بخورید .
روانشناسی کودکان استثنایی رو میخونم و به نظرم همه ی والدین باید تنها آرزشون سلامتی فرزندشون باشه چون بزرگترین موهبت خداونده.
+ضمن اینکه قطعا بعد تموم شدن این کتاب هیچ علاقه و میلی به داشتن فرزند در من باقی نخواهند ماند .اونم منی که قبل از خوندن این کتاب این عقیده رو داشتم که وارد کردن یه موجود به این جهان پر از زشتی ،جنگ ،بیماری و فقر اصلا عادلانه نیست.
اینکه اگه اشکی جاری میشه و میبینی اشکای یه آدمو ولی همش سوال نمیپرسی ازش و دلیل نمیخوای ازش خیلی آدم خفنی هستی .اون آدم اون لحظه نیاز به در آغوش کشیده شدن و محبت داره .نیاز به مرهم گذاشتن و آروم کردن داره .بهترین کاری که برای یه آدم در حال گریه میشه کرد بغل کردن و نوازش کردن در سکوته مطلقه.اگه خودش حرف زد ،توام حرف بزن .اگه خودش تعریف کرد ،تو گوش بده .اگه هیچ وقت درباره اش حرف نزد ،توام هیچ وقت حرف نزن ازش .
+فرقی نداره چه نسبتی دارین با هم ،بهترین کاری که میشه در حق یه آدم حین اشک ریختن و گریه کردن همینه .
زدن واکسن هم مثل تمام مسائل جاری در این کشور ،پارتی بازیه و با داشتن پارتی میتونی هر سنی که باشی واکسن بزنی .ینی متنفرم از هموطنان خودم که خارج از نوبت سنی میرن واکسن میزنن. خیلیا رو دیدم که حتی الانم سنشون برای واکسن نرسیده ولی همون اوایل واکسن زدن .بعد جالب اینه طرف همه اش خونه است و لزومی وجود نداشته ولی چون انصاف ندارن ،پا می ذارن روی حق.میخوام بگم اگه این کشور وضعش اینه فقط مسئولین نیستن و همه ی ما مردم در این وضع جهنمی این کشور سهم داریم .
+البته این مدت استثنا هم دیدم .یک مورد دانشجوی پزشکی که میتونست واکسن بزنه ولی نزد به خاطر اینکه افراد مهم تری برای واکسینه شدن وجود داشت .
+مامان و بابای منم الحمد الله واکسینه شدن و دو دوز واکسن زدن .خداروشکر .یه کم خیالم راحت تره نسبت به قبل .البته طبق نوبت سنی خودشون واکسن زدن .
+گفتن بهمن ماه تقریبا کشور واکسینه میشن .خوشحالم از این بابت .نوبت مام میرسه بالاخره :)
درگیر انتخاب واحدم.فعلا 22واحد تونستم بردارم .ایکاش وقت حذف و اضافه بشه اون دو واحد هم بردارم 😭.ینی ایکاش یه درس دو واحدی ارائه بدن که من بتونم بردارم. سرم درد میکنه و سر گیجه دارم .ناهار نتونستم بخورم .از برنامه مطالعه ام عقبم.
+اگه بتونم این ترم 24واحد رو کامل بردارم ،عیده منه !
چند روزه که حال مامان خوب نیست .معده درد داره و چشماش گود افتاده .کاملا مشخصه حالش مثل همیشه خوب نیست .دیروز رفت دکتر و امروز آزمایش داد .فردا جواب آزمایش حاضر میشه .استرس دارم و نگرانم .تمرکزمو برای درس خوندن از دست دادم .الان اومد خونه ،حالش بهتره .امیدوارم که مورد خاصی نباشه.محکم بغلش کردم و سیل اشکا جاری شد .این روزا به خاطر حال روحی مزخرفم پر از افکار منفیم.فکر و خیال میکنم.پووووووف!
+ولی حواسم به خودم هست .حواسم هست که روند زندگی رو مختل نکنم.
پست ثابت رو پاک نمیکنم .رانندگی ام خوبه ولی دائم نمیشینم .ماشین خودم نیست ،دست و دلم میلرزه که اتفاقی بیفته .منتظر اون روزی ام که پشت فرمون ماشین ِ داغون خودم بشینم بدون ترس و دلهره .نمیدونم کی .شاید پنج سال شاید ده سال دیگه .هر وقتی که واسم ماشین بخرن ،یا ماشین بخرم .آینده مبهمه !
+شایدم من اشتباه میکنم الان پشت فرمون ِ ماشین بابا نمیشینم.
این روز ها و شب ها عجیبند. خواب هایم عجیب ترند.طولانی با یک موضوع واحد .درگیری های ذهنی در زمان بیداری به خواب هم رسوخ کرده .مغزم سوت میکشد از سناریو های نوشته شده ، اما راه گریزی هم ندارم ،به تماشا که چه عرض کنم من بازیگر نقش یک هستم و روحم در نقش حل میشود .صبح که از خواب بیدار میشوم خسته ام .جسم و روحی لگد شده را از تخت بیرون می کشم و میروم دنبال زندگیم.
آخرش این اشکا یه وقتی از روز یه جایی منو گیر میندازن .مچمو میگیرن .احساس میکنم قسمتی از زندگی رو از دست دادم و برای اینکه قسمت بعدی زندگی رو از دست ندم باید تلاش بکنم .قسمتی از من که پر از امید و انگیزه است برای ساختن و قسمت دیگه ای که سوگواره ! نمیدونی که چه قدر سخته تعادل برقرار کردن بین این دو قطب .نمیدونی که چه قدر سخت هم سوگواری کنی هم تلاش کنی هم انگیزه داشته باشی .
گاهی خوابت را میبینم
بی صدا
بی تصویر
مثل ماهی در آب های تاریک
که لب میزند و معلوم نیست
حباب ها ،کلمه اند
یا بوسه های از دل تنگی
+توماس ترانسترومر
+ حس این روز ها و شب های من :)
این روز ها یا بهتره بگم این هفته ای که گذشت و در حال تموم شدنه ، یه حالی بودم .چند احساس با هم داشتم . امید ،انگیزه ،حسرت ،غم ،شکر گزاری ،بغض و غم و غم و غم .این روزا چندگانگی رو تجربه میکنم .امید و انگیزه ام به خاطر هدفیه که دارم واسش تلاش میکنم .شکرگزاریم به خاطر همین نفس راحت و آرامشی که دارم اونم در این برهه از پاندامی بیماری کرونا .غم ، بغض و حسرت هم برای قسمتی از زندگیمه که شخصیه. این روزا دختری ام با چشمای خیس ولی پر امید . من این چند سال خیلی از کلیشه های همیشگی رو زندگی کردم .کلیشه هایی که دیگه شعار نیست و واقعیه .نمیدونم .شاید برای همه همینطوره و چون برای من اتفاق افتاده فکر میکنم خیلی خاصه و منحصر به فرده.
یاد گرفتم که چیزایی که از دست من خارجه نمیتونم تغییر بدم .یاد گرفتم قراره ده تا نرسیدن باشه و یک رسیدن .یاد گرفتم من فقط خودمو دارم .یاد گرفتم تنهایی جزئی از زندگیه .یاد گرفتم در لحظه زندگی کنم .یاد گرفتم برای رسیدن به موفقیت تداوم و تکرار همیشگی نیازه.یاد گرفتم موفقیت یک شبه نیست .یاد گرفتم خودمو دوست داشته باشم .یاد گرفتم دنیا محل گذره .یاد گرفتم جز معدود آدمایی توی زندگی ،هیچ کس همیشگی نیست .یاد گرفتم همیشه اون چیزی که میخوای نمیشه پس باید بپذیرم .یاد گرفتم بدون چشم داشت و بدون در نظر گرفتن هیچی عشق بورزم و مهربون باشم با آدما ،طبیعت و حیوانات .یاد گرفتن یه چیزایی هیچوقت برای تو نمیشه و حسرت میذاره توی دلت ولی باید پذیرفت .یاد گرفتم سختی های زندگی دردناکه و رنج آور .من این چند ساله خیلی چیزا دیدم و خیلی چیزا یاد گرفتم .میتونم ساعت ها حرف بزنم از زندگی ،درد ،غم و شادی .
+ باید برم بالینی بخونم و این بساط گریه رو جمع کنم .
+خیلی از کلیشه ها رو باید زندگی کنی تا به درکی عمیق برسی !
گاهی خودم را سرزنش میکنم .نهیب میزنم که آنقدر هم مسئله ای ناراحت کننده و مهم نیست .بیش از اندازه بزرگش میکتم .بعد دلم برای خودم میسوزد از اینکه گاهی خودم برای خودم قابل درک نیستم .گاهی فکر میکنم ضعیفم که گریه میکنم .نمیدانم .جنگ درونی که به تازگی به آن مبتلا شدم .
آهنگ شب ،گرشاسبی را دوست دارم .فردا برای من روز مهمی است .سعی دارم خوابم را تنظیم کتم و به موقع بخوابم .این چند شب گریه های شبانه طولانی داشتم .اما امشب قصد دارم زود بخوابم و به دلایل ناراحت کننده ام فکر نکنم تا دچار گریه های شبانه نشوم .
تا به حال به دچار شدن یا دچار بودن فکر کردی ؟! نظرت درباره ی کلمه ی دچار چیست ؟!
+امیدوارم هیچوقت توی زندگی تون دچار نشین .دچار هیچی.
هایده میخونه : غم با من زاده شده ،منو رها نمیکنه!
یکم از این حرفای سطحی ، تباه و تینیجری بزنم .😎😋
امتحانات ترم گذشته بود که یکی از پسرای دانشگاه ،به من پیام داد و پیشنهاد دوستی داد.من به هیچ صراطی مستقیم نشدم و قبول نکردم چون دلایل خودمو داشتم.ضمن اینکه از عکس پروفایلی که گذاشته بود خوشم نیومد .ینی از قیافه و شکل و استایلش خوشم نیومد .خیلی محکم رد کردم و اونم بعد سه روز خسته شد و دیگه پیام نداد .امروز خیلی اتفاقی عکس پروفایلش رو دیدم .360 درجه تغییر کرده بود از نظر طرز لباس پوشیدن و شکل و قیافه .عکس شو فرستادم واسه دوستم .میگه ،این همونههههه؟! باورش نمی شد .مثل قورمه سبزی تازه جا افتاده بود و بهتر شده بود .قبلش اصلا قابل تحمل نبود .ولی من همچنان از اینکه قبول نکردم ،خوشحالم :)