|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
شربت " دیفین هیدارمین کمپاند" مزه ی بچگی هامو میده .با طعمش، میرم توی پنج سالگی.
عادیه که لهجه Birtish اینقدر میره رو مخم ؟! خوبه حالا سیاتل به دنیا نیومدم ،وگرنه هر که با لهجه British حرف میزد میخوابوندم توی دهنش:| الان فقط میتونم ابراز ناراحتی کنم،فقط همین !
:))))))))
گویا که اومیکرونه ولی حق من نیست باز کرونا بگیرم :| هر مدل کرونایی که اومد یه دور من گرفتم :| بعد من اونی ام که همیشه خیلی رعایت میکنم :|
"الف علائم منو داره ولی تا حالا کرونا نگرفته و نمیخواد باور کنه که کرونا گرفته.انکار میکنه،میگه من حالم خیلی خوبه و هیچ مشکلی ندارم بعد سرفه میزنه :|
حالا ببینم خود درمانی جواب میده یا فردا حالمون بدتر میشه و باید بریم مریض خونه.من که حالم یه کوچولو بدتر شه فردا قطعا میرم :|
همه با ماسک تردد میکنیم به جز " الف".همیشه قلدر و بی منطق بود این پسر:|
این همه از تنهایی نوشتن ، تنها دلیلش میتونه خوندن کتاب فلسفه تنهایی باشه.هر فصلی که میرم جلو، شرایط خودمو تطبیق میدم با فصلی که تموم شد ،ببینم من کجای داستان تنهایی ایستادم.
بارون میاد.دراز کشیدم و سرفه میکنم .احتمال میدم که ریه و دم و دستگاه تنفسی به خاطر اون عفونت کهنه دوباره ملتهب شده و باید آتنی بیوتیک و شربت بخورم.اما منتظر علائم بیشتر موندم.چون اگه اومیکرون باشه باید برم دکتر .فعلا که از هیچی خبری نیست نه تب و بدن درد و نه آبریزش بینی .تا سحر چه زاید..
+این آهنگ محسن چاوشی رو گوش میدم یاد تمام بدبختی هام می افتم. اما دوسش دارم. مازوخیسم گونه دوستش دارم .
کجا بودی شبایی که غما میکشتنم بی تو
نگاه کن تو چشای خیس و تنهاییم منم بی تو
تو اون آغوشی که تنها پناه گریه ها بودی
شبایی که من این زخمارو میشمردم کجا بودی
تماشا کن تو این دردو به دنیای من آوردی
تماشا کن تویی که خنده هامو با خودت بردی
نمیخوام مثل من تنها بشی با گریه ها
اما منو یادت بیار هرجا تو تنهایی زمین خوردی
هنوزم اون شبای گریه ی مستی رو یادم هست
کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست
تو حق داری اگه رفتی اگه حرفامو یادت نیست
ولی منی که گفتی عاشقم هستی رو یادم هست
+اونجا که میگه : اون شبای گریه ی مستی رو یادم هست :((((
+میتونم با این آهنگ بمیرم .میتونم " جان به جان آفرین تسلیم کنم " و چشامو ببندم و هیچ وقت دیگه باز نکنم .
بار ها و بارها اتفاق می افته یه لحظه هایی از زندگی ، تمام بدبختی ها ،شکست ها ،غم ها ،از دست دادن ها ،ناامیدی ها و اشک ها روی سرت خراب میشه بدون هیچ ربطی به اون لحظه (ممکنه در ناخودآگاه مرتبط باشند).لحظه ای که حالت خوبه و عمیقا خوشحالی ،وسط عروسی ،وسط عصبانیت ،وقتی که دورت شلوغه و پر از همهمه است ،وقتی منتظری،وقتی غذای مورد علاقه تو میخوری ، وسط جیغ و فریاد زدن از هیجان .خلاصه که هر جا و هر لحظه تو در زمان حال متوقف میشی و تمام ناکامی ها از جلوی چشمت فیلم وار میگذره و تو اشک می ریزی بر آنچه که گذشته .
یکی دیگه از لحظات سخت اینه که در یک جمع خانوادگی و دوستانه نشستی و در حال معاشرت کردن و گفت و گو کردنی. توام کنارشونی اما نیستی.از کالبد جسم خارج شدی و به خودت و بقیه از دور نگاه میکنی .صدا ها بم تر میشن و تو فکرت به دور ترین نقطه ممکن رفته .غمگین میشی .احساس غم روی قلبت تیغ می ندازه و بی نهایت احساس تنهایی میکنی .احساس بدبختی .اینکه در جمع باشی و احساس تنهایی کنی خیلی سخت از اینه که تنها باشی و احساس تنهایی کنی .
من به این نتیجه رسیدم بیشتر از اینکه احساس تنهایی عاطفی داشته باشم از تنهایی اجتماعی رنج میبرم .یعنی از تنها بودن خودم با خودم حالم خوب است .اما هر از چند گاهی که از تنهایی خود بیرون می آیم و نیازمند معاشرت کردنم ،هیچکس نیست.نه اینکه نیست،هست اما به درد من نمیخورند.آن جنس معاشرتی که من علاقه مندم را در آدم های اطرافم پیدا نمیکنم.به همین جهت سبد دوستی و رفاقتم تهی است .این مرا به شدت آزار میدهد .نیازمند یکی دو فکر بزرگ تر و یکی دو قلب وسیع ترم .نیازمند آدم های درست و حسابی تر و خوش فکر تر از خودم .نیازمند دوستانی هستم که سطحی نیستن و به مسائل عمیق تر نگاه میکنند .اهل کتاب و ادبیات اند .اهل سیاست و هنر .اهل سینمایی با ذائقه من.اهل اخلاقیات.اهل این باشند که مسائل را واکاوی کنند و فلسفه پنگوئن های قطب جنوب ، بیتی از مولانا ، روابط ایران و آمریکا و دورنمای سیاسی و اجتماعی ایران را برسی کنند .اهل تحلیل و کشف .اهل گفت و گو.اهل شنیدن. اهل داستان .آدم هایی با ابعاد وجودی گسترده و بسیط .این سبد خالی و این تنهایی اجتماعی چیزی ست که مرا آزار میدهد .فقط همین .روزی که فقط چند تا از این آدم ها در پیرامونم باشند ینی راه درستی رفته ام و به غایت زندگی رسیده ام .
+نوشتم که اتفاق بیفتد. نوشتم چون نوشتن معجزه میکند .
+ دوستانی که الان دارم فقط بُعد خوشگذرانی ، شوخی ، خنده ،تفریح ، سرگرمی ،بازی، دور دور های شبانه و مسخره بازی یک انسان را اغنا میکنند و باقی جنبه های وجودی ام خاموش میمانند.
+حس میکنم گوشه ای از دنیا تک افتادم از همه ی آدم هایی که میشود دوستان خوبی برایم باشند.
+بابا همیشه این چند خط از دکتر شریعتی رو نقل میکنه : " تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم، تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست. چرا نميگویم بیشتر؟ بیشتر نیست! “یکی” بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آوردم و نیست. "
صبح خود را چگونه آغاز کردی ؟! با گلو درد و ترس از امیکرون:|
عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان بدست آورد، محبوب بودن و محبتی، زاده ایمان، و من تنها اندوختهام این و نسبت به کارم و شایستگیم ثروتمند، و جز این هیچ ندارم و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آنرا بخورند که، حلالترین لقمه است و حماسهام اینکه، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان «من» و «مردم» در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت و فخرم اینکه، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تراز خودم، متواضعترین.
+قسمت هایی از وصیت نامه دکتر شریعتی
خدا را سپاس میگذارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین «شغل» را در زندگی، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم میدانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو.
+قسمتی های از وصیت نامه دکتر شریعتی
واقعیت، خوبی و زیبایی» در این دنیا جز این سه هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد، نخستین با اندیشیدن، علم. دومین با اخلاق، مذهب. و سومین با هنر، عشق، می تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنک! ونیز میتواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم ... دری و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آنرا دوست داشتن نام کردهام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی بخشد وهم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن می کشاند و خوب شدن وهم، زیبایی و زیبائیها (که کشف میکند، که میآفریند، چقدر در همین دنیا بهشتها و بهشتیها) نهفته است. اما نگاهها ودلها همه دوزخی است، همه برزخی است و نمیبیند و نمیشناسد، کورند، کرند، چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند. همه جیغ و داد و غرغر و نقنق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
+قسمت هایی از وصیت نامه دکتر شریعتی
او آزاد است که یا خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو، هیچ چیز در جهان به انتخاب کردن نمیارزد، پلید است، پلید فرزندم! تو میتوانی «هرگونه بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب، سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خدا است و انسان، و دیگر هیچ کس، هیچ چیز.
انسان بودن یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و میآفریند (خود را و جهان را) و تعصب میورزد و میپرستد و انتظار میکشد و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند. اگر این صفات را جز ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که میبینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری همه دارد پایمال میشود. انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ میشود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند. تو هرچه میخواهی باشی باش، اما... آدم باش.
+قسمت های از وصیت نامه دکتر شریعتی
از نصیحت نیز هم؛ از هیچ کس هیچ وقت نپذیرفتهام و به هیچ کس، هیچ وقت نصیحت نکردهام. هر رشتهای را بخواهد میتواند انتخاب کند اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش میخواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتی جامعه شناسی به دردبخور (آنچنان که جامعه شناسان نوظهور ما برآنند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را «اتود» میکنند و تصادفاً به همان نتایج علمی میرسند که صاحبکار سفارش داده)، امروز وصیتنامهام به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط، از سهام و املاک و منازل و مغازهها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم میکردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمیکردم اما بیرون از همه حرفهای دیگر، اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیباییهای احساس و فهم، و مگر ارزش برخی کلمهها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است!؟ چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت میبرند و چه گاو انسانهایی که فقط از آخور آباد و زیر سایه درخت چاق میشوند.
من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه میخواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و دیگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار باید برای خانوادهام کار میکردم و برای زندگی آنها زندگی میکردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان، که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بیکسم، کوزه آبی آورده باشم.
+قسمت هایی از وصیت نامه دکتر شریعتی
دنبال یک جمله از دکتر شریعتی بودم که همیشه بابا تکرار میکنه .میخواستم نوشته دقیق رو پیدا کنم .در راه رسیدن به جمله به وصیت نامه دکتر شریعتی برخورد کردم .شروع کردم به خوندن وصیت نامه ای که اصلا کوتاه نبود .قسمت هایی از وصیت نامه توجه منو به خودش جلب کرد و میخوام اینجا به اشتراک بذارم . البته که منتشر کردنشون به معنای تایید ، رد ، نکوهش یا ستایش متن وصیت نامه ،از جانب من نیست .
همه امیدم به احسان است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و اُمل بودن من است. به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است. که دو راه بیشتر در پیش ندارد و به تعبیر درست دو بیراهه: یکی، همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار کردنهای زشت و نفرت بار احمقانه زیستن، که یعنی زن نجیب متدین؛ و یا تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن، و عروسکی برای بازی ابلهها و یا کالایی برای بازار کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایهداری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدّد. و این هر دو یکی است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتی کسی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چغوک. یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح. مستراح شرقی گردد، یا مستراح فرنگی. و آن گاه در برابر این تنها دو بیراههائی که پیش پای دختران است، سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزهآسا و زمانه شکن باشد، و کودکی تنها در این تند موج این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند برخلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟
گرچه امیدوار هستم که گاه در روحهای خارق العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستانهای دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها، و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفتهها، و مصدق از میان همین دولهها و سلطنههای «صلصال کالفخارمن حمامستون»، و اینشتین از همین نژاد پلید، و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار، و لومومبا از همین نژاد برده، و مهراوه پاک از همین نجسهای هند و پدرم از همین مدرسههای آخوند ریز و به هرحال آدم از لجن و ابراهیم از آزر بُت تراش و ... محمد از خاندان بتخانه دار، به دل من امید میدهند که حسابهای علمی مغز مرا نادیده انگارد و به سرنوشت کودکانم، در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بتخانه میپرورد، امیدوار باشم.
+قسمت های از وصیت نامه دکتر شریعتی
دلم میخواد دوره های نویسندگی شرکت کنم . شاید اصلا استعدادی در این زمینه نداشته باشم اما علاقه ی زیادی دارم . نوشتن، اون چیزیه که ازش لذت میبرم، آرومم میکنه ، بهش پناه میبرم و خودمو باهاش واکاوی میکنم .باید زیاد تر بخونم و دور های مقدماتی رو شروع کنم .یکی از اهدافی که باید تیک بخوره شرکت کردن توی دوره های نویسندگی.از اینکه قلم روان تر و پر مغز تری داشته باشم به وجد میام .
+ وَالنون وَالقَلَم
یه وقتایی ام همش می نویسی و پاک میکنی .می نویسی،باز به دلت نمیشینه و اون چیزی نیست که میخواستی .یه دور باطل یک ساعته .بعد خسته میشی .همه رو پاک میکنی و از صفحه ی مدیریت وبلاگ خارج میشی .
دقیقا از یک هفته قبل با بچه ها برنامه ریختیم که پنج شنبه 6غروب همو ببینیم و برای شام بریم یه رستوران همون اطراف .دقیقا یک هفته قبل .بعد همین الان و حدودا دو ساعت مونده به قرار توی گروه اعلام میکنه که خیلی دوست داشتم بیام ولی نمیتونم بیام،معذرت میخوام
+واقعا بیشعور بودن یه سبکی از زندگیه نه فقط یه ویژگی شخصیتی .
+بعدا نوشت : رفتیم بیرون ،کلی انرژی تخلیه کردیم ،کلی خوش گذشت ،کلی خندیدیم و چه خوب که کنسل کرد و نیومد :))
اولین تار موی سفید رو یادم نمیاد کی دیدم ولی خیلی زود بود . بعد سه تا شد و تا سال 99ثابت باقی موند .اما از عید 1400تا همین الان روی شقیقه هام تعدادشون خیلی بیشتر شده مثلا شاید 20 تا شده کلا .دور از انتظار و غیر منتظر نبود چون سالی که در حال تموم شدنه اینقدر سخت بود و اذیت شدم که این بیست تا تار موی سفید خیلی زیاد نیست واسش.
+اگه مقیاس یا وسیله اندازه گیری اشک بود گمونم نشون میداد که من امسال به تنهایی اندازه تمام سال های عمرم اشک ریختم .
من واقعا نمیدونم توفکر این آدمایی که یه مدت رابطه عاطفی داشتن ،بعد به هر دلیلی میخوان رابطه رو تموم کنن، میگن: بیا دوست معمولی باشیم! .خب نمیشه عزیز من.هر رابطه میتونه آپ گریت بشه و به مراحل بالاتر بره ولی دکمه برگشت به تنظیمات کارخانه نداره، نداره ،نداره . ایکاش اینو متوجه بشیم و بپذیریم.بعدش باید قطع ارتباط کرد چون ارتباط داشتن جز آزار و اذیت برای طرفین چیزی نداره .خیلی ساده است.وسلام .
کودکان استثنایی میخوندم که یهو بلند شدم .یه جین و هودی پوشیدم .کیف ،کلید و سوئیچ رو برداشتم .یه پلی لیست پیدا کردم ، بی هدف ماشینو روشن کردم به هر سمتی. ناخنای قرمزم زیر نور خورشید روی فرمون یه حس خوبی بهم داد.صدای موزیک بلندددد، منم باهاش زمزمه میکردم.رانندگی چیزی رو در وجود من ارضا میکنه که با هیچ فعالیت دیگه نمیتونم جایگزینش کنم. رانندگی اون کاریه که تا ابد ازش لذت میبرم .
دیروز طبق عادت همیشه پروفایل افراد کانتکت لیست مو چک میکردم .یهو دیدم پروفایل معلم خصوصی کنکور کارشناسیم یه عکس دو نفره با یه خانوم گذاشته و بیوگرافی ام نوشته married. من اون موقع که معلمم بود ،ازش خوشم می اومد. یا به قول امروزی ها روش کراش داشتم.اختلاف سنی هنگفتی ام نداشتیم . اون دانشجوی ارشد بود .حدودا 7..8سال اختلاف داشتیم و نه اون موقع و نه الان همچین اختلاف سنی از نظر من زیاد نیست و خیلی ایده آله برای تیپ شخصیتی من .دیگه بعد کنکور هیچ ارتباطی نداشتیم.و همینطوری به عنوان اولین کراش زندگیم موند توی ذهنم تا همین الان .البته که بوی عطر کاپیتان بلک می شنوم حالت تهوع میگیرم چون یادآور اون آدم و کلاس های دوره ی کنکوره.بعد حالا میخوام بگم خانومش خیلی معمولی بود و انتظار داشتم وقتی ازدواج کنه یه دختر سانتی مانتال تری رو بپسنده و البته زیبا تر. به خاطر همین اصلا حرص نخوردم :)))))) اینقدر که از روی ظاهر دارم قضاوت میکنم که ننگ به نیرنگ من با این حرفای خاله زنکی و کوته فکرانه:/
+همین آقا ،نقاشی و خط خیلی خفنی داشت و جلسه آخر یه نقاشی خیلی قیشنگ به من هدیه داد و زیرش نوشته بود : دخترم موفق باشی :)))))
+داشتم به این فکر میکردم این حرفا و این خاطره های این مدلی برای من ِ چندین سال قبل ِ و دقیقا از اون سال تا به همین امروز اینقدر که متحول شدم ؛رشد کردم و تغییر کردم و صیقلی شدم که یه آدم دیگه متولد شده که هیچ شباهتی به اون آدم قبلی ندارم .
شروع کردن برای من خیلی خیلی سخته.برای هر چیزی که بخوام شروع کنم قشنگ جون میدم:|جدیدا سعی میکنم از شروع کردن نترسم و فقط شروع کنم حتی اگه شده یک دقیقه .با این میل به تعویق انداختن مبارزه میکنم و باید بگم یه تغییرات میلی متری ایجاد شده .فردا یه شروع مهم و اساسی دارم برای کاری که خیلی وقته به تعویق انداختم.امیدوارم موفق باشم .
این مدت به خصوص این چند روز خیلی بهش فکر میکنم .از وقتی جواب کالبد شکافی اومده و تایید کردن مرگ بر اثر خفگی بوده،بیشتر قاطی شدم.با عقل ناکامل خودم به زندگی نزیسته اش فکر میکنم .به اینکه خودشم اون شب و اون روز اصلا فکرشم نمی کرده یک قدمی مرگه.ما که نمیدونیم اون ور هست ،نیست ،خوبه یا بده .غصه می خورم که اینجوری ناغافل مرگ یقه تو میگیره .به هیچکس فکر نمیکنم جز خودش .فقط به خودش فکر میکنم و احساس میکنم که هزار تا آرزو ،هدف و رویا رو برده زیر خاک. میرم عکس پروفایلشو چک میکنم .آخرین باری که آنلاین بوده .آخرین باری که چت کردیم .همه اش غصه می خورم و با عقل ناقصم ناراحت میشم که رفت .اینکه میگن: خدا خوبا رو زود میبره. اینکه میگن :به معبود خودش پیوست .اینکه میگن :در جایگاه ابدی خودش آروم گرفت .اینکه میگن: اونجا ، جاش خوبه .هیچکدوم رو باور نمیکنم.من چیزی رو باور میکنم که ببینم .این انتزعیات توی کتم نمیره.
+خلاصه که اگه میتونی اینجا رو بخونی از اونجا .بدون خیلی ناراحتم .خیلی غصه می خورم به خاطر خودت .همه اش دلم میگیره واست .نه اینکه زندگی آش دهن سوزی باشه ، نه . فقط میترسم اون ورم هیچی نباشه .فقط میترسم خودت از اینکه رفتی ناراحتی .میترسم دلت مونده باشه توی این دنیا پیش مامان و بابات .پیش کسایی که دوسشون داری .
+امیدوارم جای خوبی داشته باشی و همه چیز خیلی خوب و قشنگ باشه واست .
+اگه تونستی یه نشونه بفرست که همه چیز خوبه و اذیت نیستی.
این حالی که حالت خوب نیست ولی نمیدونی برای چی و برای کی؟! این حالی که انگار قسمتی از وجودت به چیزی فکر میکنه که خودت نمیتونی بفهمی .این حالی که همیشه و هر لحظه باهاته و دیگه خسته شدی از حملش . این حال بدحالی دست از سرم برنمیداره .هیچی جواب نمیده . من خسته ام .همه ی دورامو زدم .هر کاری بگی کردم .هر راه حلی بگی رفتم .نمیشه .نه حافظه ام دیلیت میشه .نه قلبم یادش میره.نه حالم دیگه خوب میشه.چه انتظار غلطی دارم که همه چیز مثل قبل شه .من آدم قبل شم .حالم مثل قبل شه .من باید اون درخت کجی بشم که با این کج بودن زندگی میکنه.
چراغ خاموشه.نیم ساعتی هست که سعی میکنم بخوابم. خوابم نمیبره. یک قسمت فرندز میبینم .تلگرام چک میکنم .طبق عادت کانتکتا رو بالا پایین میکنم . چشم میخوره به اسمش،آخرین بازدید همون شب حادثه و دیگه آنلاین نشده .نفسمو محکم بیرون میدم .این روزا خیلی درگیرم با خودم .دیگه گریه نمیکنم .اشکی در کار نیست .برون ریزی ندارم . ولی خیلی فکر و خیال میکنم. خیلی خواب میبینم .احساسات عجیبی یقه مو میگیره .به پیرامونم و آدم ها فکر میکنم .به زندگی .به دلتنگی .به غم .به از دست دادن .به روز های آخر سال .به تنهایی و وصال فکر میکنم . به تا آب آوری .خیلی فکر میکنم و گاهی به شهود هم میرسم .چه جمله کلیشه ای که بگم : خوب نیستم .اما واقعا خوب نیستم ،غمی نشسته به جانم تا ابد .فقط یاد گرفتم با این غم زندگی زندگی کنم .اینقدر که دلمون مچاله میشه و هیچ کاری نمیتونم واسش کنم.اینقدر که این زندگی مزخرفه.
+وسط این اراجیف خوابم برده بود و با سقوط از بلندی پریدم دیدم صفحه گوشی روشنه.
رفتم قیمت کفشای مارک ساکونی رو چک کنم،آه از نهادم بلند شد .پنج میلیون !!!!!!!کفش چرا اینقدر گرونه ؟؟؟چرا هیچ تولید کننده کفش کتونی راحت و استاندارد داخلی نداریم ؟؟؟چی داریم اصلا ما؟! کفش، های کپی ساخت ویتنام هم حدود یک میلیون و پونصد.بعد منی که نه میتونم کفشای غیر راحت فیک بپوشم چون خیلی اذیت میشم .نه وجدانم قبول میکنه پنج میلیون پول کفش بدم .همینطوری موندم .ولی آخرش باید دل به دریا بزنم چون پا برهنه نمیتونم تردد کنم.الان در این نقطه هستم که ایکاش هیچ وقت کفش اصلی نپوشیده بودم و میتونستم کفش فیک بخرم و خیال کنم وای چه کفش راحتی !!!!
+یکی از دلایل اصلی من برای مهاجرت خرید کالا و اجناس اصل با قیمت معقول و متناسب نسبت به در آمدت.
اصلا عادی نیست که دقیقا سه ساله هیچ سفری نرفتم .اصلا از خودم راضی نیستم که هیچ حرکتی نزدم که یه سفر برم و به اینرسی ترین حالت ممکن این موضوع رو پذیرفتم. البته که شرایط ام طی چهار پنج ماه آینده و دقیقا تا آخر تیر ماه همینه .بعدشم که مرداد و گرم ترین روزای سال و منی که از گرما متنفرم.همینطوری بِلا بِلا لا ....ولی امیدوارم شهریور ماه یه سفر برم؛ بریم!
درسته که اخیرا ینی حدودا چند ماهی هست که به شدت به قهوه واکنش نشون میدم و دچار اضطراب و استرس بی دلیل میشم.درسته که یکماه و نیم هست که هیچگونه قهوه ای نخوردم و جلوی خودمو گرفتم و به شکلات داغ بسنده کردم .اما دیروز دیگه نتونستم و آیس کافی خوردم. این دل آشوبی و استرس بی دلیل الانم ،حقمه.🤤اما بذار بگم که نوشیدنی های سرد قهوه رو به نوشیدنی گرم ترجیح میدم حتی وسط زمستون و سرما .دیروز به این نتیجه رسیدم.
+این اضطراب و استرس بی دلیل واقعا آزار دهنده است .هر لحظه احساس میکنم در حال مرگم و قلبم از سینه بیرون میپره.
+بابا من اصلا این نبودم . من اصلا اینطوری نبودم .مرا چه شده ؟!
این قسمت : فرندز
فکر میکنم بعد از 7فصل تماشای این سریال ، خیلی بد نباشه چند خط از این سریال خوش ریتم ،غیر تکراری و جذاب بنویسم .شخصا با کمدی انگلیسی زبان مشکل دارم و تنها با فیلمای کمدی خودمون حال میکنم .اما فرندز اون کمدیه که فرق نمیکنه کجا هستی و زندگیت چه طوریه،حتما از تماشاکردن لذت میبری و حست خوب میشه .از شخصیت ها بگم . مانیکا ! باهاش همزاد پنداری میکنم چون منم به نظم و ترتیپ و تمیزی علاقه دارم.نه به اندازه رفتار های وسواس گونه مانیکا اما بخشی از وجود من همیشه پیرو نظم و ترتیپ بوده .ریچل! شخصیت مورد علاقه و گوگولی و با نمک من .بی نهایت ریچل رو دوست دارم.فیبز: فیبی اون آدم متفاوت و عجیب و غریبیه که وجودش توی هر جمعی لازمه .چندلر! میشه دوسش نداشت؟! مدل شوخی کردنش اصلا شبیه کمدی های انگلیسی زبان نیست .تیپیکال مرد شوخ با مزه مورد علاقه من. راس ! من راس رو میفهمم. اون شخصیت علم دوستی که خسته کننده است .اما خب من علم دوستم :) جویی !جویی نه به اندازه ی چندلر بانمکه و نه مثل راس شخصیت با علم و فرهنگی داره و نه اخلاق منده.جویی تیپیکال اون مردایی که من ازشون متنفرم.
روزی خواهد رسید که دل تنگ اتاق خواب ِ خانه پدری ام باشم .دل تنگ تخت کنار پنجره .دل تنگ پنجره ی بزرگ روبه حیاطش.دل تنگ تابش آفتاب صبحگاهی اش.دلتنگ فرش دستباف رنگی رنگی اش .روزی دل تنگ دلباز ترین اتاق این خانه خواهم شد.