|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
من به این نتیجه رسیدم بیشتر از اینکه احساس تنهایی عاطفی داشته باشم از تنهایی اجتماعی رنج میبرم .یعنی از تنها بودن خودم با خودم حالم خوب است .اما هر از چند گاهی که از تنهایی خود بیرون می آیم و نیازمند معاشرت کردنم ،هیچکس نیست.نه اینکه نیست،هست اما به درد من نمیخورند.آن جنس معاشرتی که من علاقه مندم را در آدم های اطرافم پیدا نمیکنم.به همین جهت سبد دوستی و رفاقتم تهی است .این مرا به شدت آزار میدهد .نیازمند یکی دو فکر بزرگ تر و یکی دو قلب وسیع ترم .نیازمند آدم های درست و حسابی تر و خوش فکر تر از خودم .نیازمند دوستانی هستم که سطحی نیستن و به مسائل عمیق تر نگاه میکنند .اهل کتاب و ادبیات اند .اهل سیاست و هنر .اهل سینمایی با ذائقه من.اهل اخلاقیات.اهل این باشند که مسائل را واکاوی کنند و فلسفه پنگوئن های قطب جنوب ، بیتی از مولانا ، روابط ایران و آمریکا و دورنمای سیاسی و اجتماعی ایران را برسی کنند .اهل تحلیل و کشف .اهل گفت و گو.اهل شنیدن. اهل داستان .آدم هایی با ابعاد وجودی گسترده و بسیط .این سبد خالی و این تنهایی اجتماعی چیزی ست که مرا آزار میدهد .فقط همین .روزی که فقط چند تا از این آدم ها در پیرامونم باشند ینی راه درستی رفته ام و به غایت زندگی رسیده ام .
+نوشتم که اتفاق بیفتد. نوشتم چون نوشتن معجزه میکند .
+ دوستانی که الان دارم فقط بُعد خوشگذرانی ، شوخی ، خنده ،تفریح ، سرگرمی ،بازی، دور دور های شبانه و مسخره بازی یک انسان را اغنا میکنند و باقی جنبه های وجودی ام خاموش میمانند.
+حس میکنم گوشه ای از دنیا تک افتادم از همه ی آدم هایی که میشود دوستان خوبی برایم باشند.
+بابا همیشه این چند خط از دکتر شریعتی رو نقل میکنه : " تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم، تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست. چرا نميگویم بیشتر؟ بیشتر نیست! “یکی” بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آوردم و نیست. "