|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
از صبح هیچ وعده غذایی تحت عنوان غذا نخوردم و همزمان که خیلی گشنمه خیلی خوابم میاد و خیلی خسته ام .و فهمیدم اگه کسی نباشه که بهم غذا بده .واقعا غذا نمیخورم .روز ها غذا نمیخورم .روز ها توانایی تحمل گشنگی دارم و این ویژگی از خودم رو به تازگی کشف کردم .
همین اول صبح در اولین مواجه ترک نخوردم ، در واقع فرو ریختم :)))))))))
امروز ساعت 9.30قرار مصاحبه کاری دارم .و از یک محیط کاری خیلی لطیف،ملیح و سافت میخوام برم توی دل یه محیط کاری بی نهایت متفاوت و کاملا متضاد با محیط قبلی .احساس میکنم قراره ترک بردارم از این گرمی و سردی .همزمان که خیلی هیجان زده ام ،همونقدر استرس دارم .بریم ،ببینیم چی میشه :))))))))
سکانس اول :
امروز یه همکار جدید داشتیم و اولین لحظه ورودش با من برخورد کرد.در طول روز چند بار دیگه با هم برخورد داشتیم .ساعت آخر بهم میگه : «تو چه قدر خوشگلی .از همون لحظه اولی که دیدمت چشمم تو رو گرفت.»یه لبخند گنده میزنم .این لحظه ای که کسی بهت میگه زیبایی ؛ زیبا تر میشی.صورتم پر از پروانه و قلب و اکلیل شد.
سکانس دوم :
میرم آشپز خونه برای شستن دست هام.آشپز گفت :« تو چه قدر حس خوب میدی .چه قدر ازت انرژی میگیرم .» در حالی که سعی میکنم صورتم رو به نحوی همدلانه نشون بدم .تشکر میکنم و میگم شما هم سیگنال مثبت متصاعد میکنید .
+روز خوبی بود دیگه .اولین بار نبود همچین جملاتی رو میشنیدم اما هر بار شنیدنش حس خوبی داره و تازه است .حتی هیجان انگیز تر هم میشه.
یکی از بچه ها کارگاه سکس تراپی رو شرکت کرده و میگه : ما در جهان موضوعی جذاب تر از سکس نداریم اما من وقتی میشینم سرکلاس سکس تراپی فقط ساعت رو نگاه میکنم که ببینم کی تموم میشه .
+به جهت سنگینی فضای کلاس و موضوع کارگاه .
توضیح این مسئله به بقیه که من هیچ گونه پیج اینستاگرامی ندارم گاهی پیچیده و سخت میشه به دلیل اینکه از منظر عمومی عجیب و غیر واقعی به نظر میرسه :) و گاهی این گمان میره که من دروغ میگم و پیجی دارم اما نمیخوام شخص مقابل رو فالو کنم .
+هر کی خیلی احساس دوستی و صمیمیت میکنه سریعا پیج اینستاگرام شو واسم میفرسته و من اینطوریم که «کی نماد صمیمیت و رفاقت فالو کردن صفحه های مجازی همدیگه شد ؟!»
طی این مدت متوجه شدم توی محل کارم تنها فرد مجرد عاطفی هستم .تقریبا همگی روی یک رنج سنی هستیم و هر چی بیشتر آشنا میشم باهاشون متوجه میشم که یا ازدواج کردند یا در یک رابطه عاطفی جدی هستند و من اینطوریم که «به کجا چنین شتابان ؟!» .احساس میکنم در این حوزه خیلی نفس آسوده ای میکشم .خیلی آرامش خیال دارم و از بودن در این نقطه حال خوبی دارم .اما از طرفی وجود یک مشکل جدی هم احساس میکنم .مشکلی که با بودن و نگه داشتن خودم در نقطه امن کنونی ؛ صرفا ازش فرار میکنم .
چرا اینقدر همه عطر باکارات رژ میزنند اون هم در فصل تابستان ؟! یعنی توی فضای عمومی حداقل چند نفر باکارات رژ زدن و اصلا از شدت شیرینی و گرمی عطر در هوای گرم تابستان همراه با بوی عرق میخوای بالا بیاری :|
مترو روز جمعه رو دوست دارم .خلوت و خنک :)
از دیروز بزرگسال سالمم سعی داره کودک نابالغ مو در آغوش بگیره و نوازشش کنه .سعی داره بهش بفهمونه قرار نیست همون چیزی که تو میخوای اتفاق بیفته .قرار نیست همه چیز طبق انتظار تو پیش بره .قرار نیست آدم ها تو رو به اندازه خودت درک کنند.بهش بفهمونه تو فقط روی خودت کنترل داری نه بقیه .اما کودک نابالغ کولی تر از این حرفاست :)))) میگه : مزخرف نگو .این موضوع خیلی بدیهی بود .بیست تا مثال و دلیل میاره که حق داره ناراحت باشه .بهش چیزی نمیگم .سعی میکنم باهاش همدلی کنم و در کنارش بمونم.تنهاش نذارم.
+و دهن من داره سرویس میشه اونقدر که بهش دستمال کاغذی دادم برای خشک کردن اشکاش:)
دیشب در جهت مدیریت کردن حال خودم فیلم Amelie رو پلی کردم و جلوی لپ تاپ ولو شدم .گوشی مو سایلنت کردم و یادمه پانزده دقیقه اول فیلم خیلی با دقت زل زده بودم به مانیتور و جذب فیلم شده بودم .حدودا ساعت یازده از خواب پریدم دیدم تیتراژ بالا اومده و من فقط ده پانزده دقیقه اول فیلم رو دیدم و بقیه اش رو بیهوش شده بودم .دو تا میس کال داشتم .فقط تونستم لپ تاپ رو خاموش کنم و همونو تا ساعت شش صبح بیهوش شدم .
+بقیه برای فرار از حال بدشون میرن بیرون ؛قدم میزنن .من از بیداری به خواب پناه میبرم.خواب نقطه امن ِمنه .باعث میشه به چیزی فکر نکنم و چیزی اذیتم نکنه .
چیزی که هیچوقت نگفتم .
من هر بار ناراحتم به هر دلیلی، همون لحظه یه بار دیگه به خاطر تو ناراحت میشم و یه بار دیگه به خاطر تو گریه میکنم .
این روزا همه اش در شرایطی قرار میگیرم که افسردگیم میاد بالا .من نمیخوام حالم بد باشه اما شرایط منو به حال بد سوق میده .
+زنگ زده میگه دارم میرم دنبال ز که بیاد بریم .توام میای ؟! یه لحظه ته قلبم خالی شد .داره به خاطر ز یه مسیر طولانی رو میاد نه به خاطر من.داره میاد دنبال ز و میگه میخوای توام بیای ؟! .بهم میریزم .اما نشون نمیدم بهم ریختگی مو .فقط قطع میکنم و بعد بغضم میترکه .
میخوام اعتراف کنم که ناراحتم و به خودم حق میدم که ناراحت باشم و به نظر خودم طبیعی که ناراحت باشم .
من روز ها دل تنگ بودم و روزها برای این آخر هفته و تعطیلات چشم انتظار بودم .تصورم این بود که خانوادگی دور هم جمع میشیم و وقتی من کلاسم تموم میشه حداقل بابا همین دو روزی که اینجاست میاد دنبالم .یا حداقل وقتی از کلاس میام ؛مامان خونه است که یه غذای خوشمزه بخورم یا لیوان چای بهم بده .یا حداقل وقتی بیام خونه میتونم رفع دل تنگی کنم که مجبور نباشم از پشت ویدیو کال فقط از دل تنگی اشک بریزم .من انتظار داشتم که آخر هفته رو پیش من باشند و شرایط رو با ساعت کلاس های من تطبیق بدند.اما خب اونا انتخاب کردند که آخر هفته رو برن خارج از شهر و با بقیه وقت بگذرونند .خب من عمیقا احساس غمگینی میکنم .اما به انتخاب شون احترام گذاشتم و هیچ حرفی نزدم و گفتم خوش بگذره .اما بذار بگم که ناراحتم .که غصه خوردم .که حس میکنم حق من بود که بعد از یکماه اونا هم مثل من واسشون مهم بود که فعالیتی انتخابی میکردند که منم میتونستم باشم و میتونستیم کنار هم باشیم .اونم با وجود هفته سختی که گذروندم و چه قدر نیاز داشتم که کنارم باشند .
احساس میکنم حق من بود که بعد از یکماه دوری ،آخر هفته رو طوری برنامه ریزی کنند که کنار هم باشیم و اون ها از خیلی قبل میدونستن که من کلاس دارم و بابت این کلاس ها پول زیادی پرداخت کردم و چه قدر شرکت در کلاس ها به جهت سودمند بودن واسم مهمه.میدونستن که چه قدر برای این چند روزی که هستن هیجان زده ام و چه قدر برنامه های متناسب ریختم .که من حتی شنبه هم از محل کارم مرخصی گرفتم که بیشتر ببینمشون .حقم بود که امروز و فردا منو تنها نذارن .واقعا ناراحتم .اما به خودم حق اعتراض و انتقاد نمیدم .چون آدما توی انتخاب آزادند و من خواسته هاو انتظارات مو به کسی نباید تحمیل کنم .
+طرحواره هام یکی پس از دیگری فعال شدند :)
+کمی تخلیه هیجانی کردم با گریه :) سرم در حال منفجر شدنه از درد :)قرص خوردم و میخوام بخوابم در حالی که انگشت وسطمو به زندگی نشون میدم :)
+اما ته ته ته دلم از خودم راضی ام .حسم به خودم خوبه .به خاطر اینکه سر کلاسی میشینم که فقط یاد میگیرم و لذت میبرم .به خاطر اینکه توی زندگیم تاثیر گذاشته و باعث شده در درجه اول خودم انسان بهتری باشم برای خودم و پیرامونم .به دلیل اینکه با آدم هایی آشنا شدم و همکلام و همکلاس شدم که منو در مسیری که میخوام طی کنم هدایت میکنن و حرف های مشترک زیادی داریم که شاید با آدم های دیگه نشه زد .
به طرز عجیب و غریبی سگ سیاه افسردگی یقه مو چسبیده .حالم بده واقعا .احساس میکنم دارم میمیرم .احساس شدید غم و اندوه دارم .میلیم به غذا صفر شده .سرفه های خلطی شدید دارم .صدام عجیب و غریب شده .پرخاش میکنم .امروز یه تشت گریه کردم .حال و حوصله نه دوش گرفتن دارم نه غذا گرم کردن و نه هیچکار دیگه .احساس گیجی دارم .احساس گم شدن دارم .
از اینکه تلفنی دو ساعت با مامان حرف زدم و گریه کردم حالم از خودم بهم میخوره .از اینکه نگرانش کردم .از اینکه خودمم نمیدونم چرا حالم اینجوریه و دقیقا چه مرگمه.از اینکه احساس ضعف نشون دادم بیشتر کلافه ام .
صورت و چشام میسوزه.سردرد دارم .خسته ام .کلافه ام .از اینکه خودمو مدیریت نکردم حالم بده .
چیشد که به این نقطه رسیدم؟! نمیدونم .واقعا نمیدونم .فقط به خودم اومدم و دیدم از بهترین شرایط روحی به بدترین شرایط روحی رسیدم .
منتظر تست پنی سیلین روی صندلی های راهرو تزریقات نشستم.صدای ناله و فریاد چند نفر از سالن بغلی میاد . انگار که عزیزی رو همین الان از دست دادن .من ، این ساعت از شبانه روز ، اینجا با این فریاد ها و این حال روحی وجسمی، خستگی و مریضی در بدترین حالت خودمم در بدترین مکان و زمان ممکن .
+احتمالا مسیر برگشت به خونه رو یه بند ساز و آواز بیداد رو گوش بدم و گریه کنم .همین الان هم چشام خیس شده .
+همچین وقتایی بارِ سنگینِ تنهایی فلسفی و عاطفی با هم دهنمو صاف میکنه .
+جنازه کاور شده از جلوی چشام میگذره .
+زنگ زده میگه نتایج ارشد اومده .خوش خبر باشی :|
+مرگ بهتر از این زندگی نیست یعنی ؟!
دختر بچه واحدِ رو به رویی زار میزنه ، چون مامانش داره میره سر کار .همزمان که صدای جیغ و گریه دخترک اول صبح رفته رو مخم، یک احساس خیال راحتی خوبی دارم .اینکه بچه ای ندارم و مسیولیتی ندارم .دو اینکه بچه نیستم ودیگه قرار نیست احساس ترس و ناراحتی شدید به دلیل جدایی از مادرم رو احساس کنم . اون حس جدا ماندن و جدا افتادگی از مادر برای یک کودک واقعا ترسناک و سهمگینه .
با «نون» تلفنی حرف میزدم .بحث از روانکاوی اگزیستانسیالیسم به گربه کشیده شد .داشت از اذیت کردن گربه هاش مینالید.من بهش گفتم دلم واقعا یه گربه میخواد .همون لحظه یکی از گربه ها غذاشو میریزه و فریاد نون بلند میشه که :آره خواهر .گربه میخوای چیکار اصلا .که فلان کنه .که بهمان کنه .همون لحظه پریدم وسط حرفش گفتم : حالا که گربه ام نه ؛شریک عاطفی که اصلا . اینو که شنید خیلی صریح گفت : نه، واقعا شریک عاطفی خوبه .گاهی میتونی مغزت رو خاموش کنی و همه ی مسیولیت ها رو زمین بگذاری و بدونی کسی هست که حمایتت کنه و کسی هست که همیشه کنارته و تو میتونی به جز خودت روی کس دیگه ای حساب کنی . حرفی نزدم .فقط خودم رو مرور کردم .
من همچین چیزی رو تجربه نکردم .فقط بیست برابر مغزم رو روشن کردم و بیست برابر از حالت عادی انرژی مصرف کردم.شاید دلیل خستگیم همینه .دلیل اینکه اصلا حال و حوصله شو ندارم .دلیل اینکه تنهایی و تنها بودن الویتم شده .من همیشه یه بار سنگین اومده روی دوشم، هیچ باری برداشته نشده .هزار تا دغدغه اضافه شده ، یک دغدغه کم نشده .معلومه که اسم رابطه عاطفی میاد ،جیغ میزنم ،فرار میکنم:)))))))))
این قسمت از مریضی که واقعا حالت بده اما باید بلند شی آشپزی کنی ، غذا بپزی، میوه بیاری واسه خودت ، دمنوش دم کنی و مرتب به خورد خودت بدی مبارزه برای بقاست. همچین جاهایی میفهمی چه طور یک انسان میل به زنده بودن و زندگی داره .
«یه روزایی واقعا خوبن و همون روزا آدمای با حالی به پستت میخورن»
میرم قسمت خلوت تر سکو کنار یه خانم تقریبا مسن میشینم. از توی کیفم فلاسک رو در میارم تا یکم از قهوه سردم بخورم .همون لحظه میگه : این فلاسک ها خیلی خوبن اما یکم حمل شون سخته .تایید میکنم و میگم : مخصوصا که این کیفم خیلی راحت نیست .ادامه میده که یکماه پیش از منوچهری یه کوله سفری خریده یک میلیون و خرده ای .مکالمه پیش میره تا وقتی که قطار بیاد .از سفر هاش میگه .انرژی مثبتی که داده رو بهش برمیگردونم و میگم : شما خیلی دل نشین اید .توی قطار،صندلی کنار منو انتخاب میکنه و میشینه .سوال میپرسه .کمی اطلاعات میگیره ازم .بخش بی اعتماد شخصیتم کمی نگران میشه و دوست نداره اطلاعاتی رد و بدل بشه که باعث دردسر بشه .از کارم و تحصیلم میپرسه .از اینکه الان کجا بودم و چه میکنم .مختصراً توضیح میدم.وقتی رشته ام رو میفهمه میگه: باید از طرز صحبت کردن و رفتارت میفهمیدم :) لبخند میپاشم به صورتش .بهم میگه : حتما سفر تنهایی رو شروع کن .زندگی یهو همه چیز بهت میده و ناگهان بزرگ میشی .نگران نباش و تلاش کن .به عنوان آخرین جمله میگه : امیدوارم توی یه سفر ببینمت .بعد بلند میشه و ایستگاه هفت تیر پیاده میشه .
این چند روز فهمیدم که اصلا نمیتونم انسان پاچه خوار و نمایشی باشم .اصلا نمیتونم .
کارفرما یه بچه چند ساله داره که خیلی خاص ،عجیب،بامزه و متفاوت نیست .یه کودک کاملا معمولی .بعد برای من عجیب بود چرا اعضای کادر برای بغل گرفتن ، توجه کردن و خندون این بچه تلاش میکنن و از هم پیشی میگیرن . جوری که ازبین اون همه بچه فقط سعی دارن به اون بچه توجه کنند.خب دلیل واضحه .پاچه خواری :| و من حتی یکبار هم به اون بچه نزدیک نشدم: ) دیروز دیدم همون آدم هایی که تلاش میکنند اون بچه رو بغل کنند سر اینکه همه اش بچه بغل این هاست نه مادرش بحث و گله میکردن :))