|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
«یه روزایی واقعا خوبن و همون روزا آدمای با حالی به پستت میخورن»
میرم قسمت خلوت تر سکو کنار یه خانم تقریبا مسن میشینم. از توی کیفم فلاسک رو در میارم تا یکم از قهوه سردم بخورم .همون لحظه میگه : این فلاسک ها خیلی خوبن اما یکم حمل شون سخته .تایید میکنم و میگم : مخصوصا که این کیفم خیلی راحت نیست .ادامه میده که یکماه پیش از منوچهری یه کوله سفری خریده یک میلیون و خرده ای .مکالمه پیش میره تا وقتی که قطار بیاد .از سفر هاش میگه .انرژی مثبتی که داده رو بهش برمیگردونم و میگم : شما خیلی دل نشین اید .توی قطار،صندلی کنار منو انتخاب میکنه و میشینه .سوال میپرسه .کمی اطلاعات میگیره ازم .بخش بی اعتماد شخصیتم کمی نگران میشه و دوست نداره اطلاعاتی رد و بدل بشه که باعث دردسر بشه .از کارم و تحصیلم میپرسه .از اینکه الان کجا بودم و چه میکنم .مختصراً توضیح میدم.وقتی رشته ام رو میفهمه میگه: باید از طرز صحبت کردن و رفتارت میفهمیدم :) لبخند میپاشم به صورتش .بهم میگه : حتما سفر تنهایی رو شروع کن .زندگی یهو همه چیز بهت میده و ناگهان بزرگ میشی .نگران نباش و تلاش کن .به عنوان آخرین جمله میگه : امیدوارم توی یه سفر ببینمت .بعد بلند میشه و ایستگاه هفت تیر پیاده میشه .