|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
اینجا که هستم.
+ایکاش نوشتنم بیاید و بنویسم از اینجا ، آدم هایش و داستان هایش.

گریه های مامان روحمو خش میندازه:((((
+ انگشترم جاموند مثل یه تیکه از قلبم :(
+ این برقای لعنتی ام خاموش نمیکنه مثل آدم بتونم گریه کنم :|
کی همه زندگیم شد یه کوله پشتی ؟! دقیقا از کی ؟!
+هنوز نرسیده ، دارم بلیط برگشت رزرو میکنم و الحمدالله که همه بلیط ها فروش رفته. 😐
یه جوری دلتنگم که امروز دو مرتبه سرکار اشک تو چشام جمع شده و نتونستم کنترلش کنم .سلول به سلول وجودم خونه رو میطلبه ! دلم مامان رو میخواد .اتاقم رو .حضور ساکت بابا رو . هیچ جایگزین و مسکنی واسش ندارم .
+اشکام سرازیر میشه ، میرم پشت پارتیشن و خودمو رها میکنم .
+بعدا نوشت : تو واسم بنویس که دل تنگی ، بدون اینکه بگی « دل تنگم» !
با هم باشید اما بگذارید در با هم بودن شما فاصله ای باشد و بگذارید نسیم در میان شمابورزد.
یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زندانی برای یکدیگر نسازید.
بگذارید عشق جایی در ساحل روحتان باشد.
پیمانه های یکدیگر را پر کنید اما از یک پیمانه ننوشید.
از نان خود به یکدیگر ارزانی کنید اما از یک قرص نان نخورید.
با هم برقصید ، بخوانید و شادکام باشید اما به حریم تنهایی یکدیگر تجاوز نکنید.
همچون تارهای عود باشید که جدا از هم اما با یک نوا مترنم میشوند.
قلبهایتان را به هم هدیه کنید اما یکدیگر را به اسارت در نیاورید
زیرا تنها دستان زندگی است که بر قلبهای شما حاکم است.
در کنار یکدیگر باشید اما نه چندان نزدیک زیرا ستونهای معبد دور از هم قرار دارند.
و درخت بلوط و سرو در سایه یکدیگر رشد نمیکنند !
+جبران خلیل جبران
+روزم با این پاراگراف شروع شد :)
امروز همزمان که ظرف میشستم و اپیزود« تنهایی» رادیو راه رو گوش میدادم ، یه جمله طلایی داشت برای من که از ظهر بارها مرورش کردم که یادم نره اما اینجا مینویسمش :
توقع، انتظار و تمامیت خواهی باعث تنهایی میشه .
+کاملا به درستی این جمله اعتقاد دارم .آدما رو اگه محدود کنی ،اگه انتظارات متعدد ازشون داشته باشی. اگه همه ی وقت ،توجه و انرژی یک آدم رو صرفا برای خودت بخوای ، ترکت میکنن و طردت میکنن چون سلب آزادی کردی ازشون .
پاییز و زمستون از من آدم عمیق تر و آرام تری میسازه .
گردن مون رو کج میکنیم ، میگن بپوش ، میپوشیم .گردن مون رو کج میکنیم، خانواده زنگ میزنه میگه بهت تذکر دادن بپوش .میگیم چشم .زندگی توی اینجا هر روز بهت دهن کجی میکنه .
+ اینا تا کی میخوان بگن : بپوش ، بپوش؟! اینا چه طور همه جا میخوان حضور داشته باشن؟!
+شغلت چیه ؟! به کسایی که روسری سر ندارن ، میگم روسری سر کن.تو بخون تباهی .تو بخون بیهودگی .تو بخون ناکارآمدی .تو بخون بیکاری .تو بخون بیکفایتی.تو بخون علافی .
شجریان به لحظه های پاییز رنگ میدهد .به غروب هایش جان میدهد .
«الف» تقریبا هر روز زنگ میزنه و میپرسه : دقیقا کی میای؟! جوابی ندارم و سعی میکنم رندانه از زیر جواب دادن سوال در برم . نسبت به قبل دلم بیشتر و بیشتر برای الف تنگ میشه .حتی گاهی از اینکه به عنوان خواهر تنهاش گذاشتم و تنها مونده دچار عذاب وجدان میشم .
مامان پشت تلفن میگه : دلم واست تنگ شده .همون لحظه غمی سوزن وار وارد حفره شکمم میشه.دلم پیچ میخوره .میگم: من بیشتر دلم تنگ شده .دوستت دارم.
«ز»میگه : قرار نیست بیای توی مهر ؟! میگم نه .توی آبان چه طور ؟! اواخر آبان منتهی به آذر برای تولد الف هر جور باشه خودمو میرسونم .میگه : رابطه مون شده یه رابطه لانگ دیستنسی که هر روز از هم خبر داریم اما عمقی نداره!
+نوشته شده در یک غروب جمعه(سه شنبه ) پاییزی دلگیر :(
خونه عمه «ف» حکم خونه ی مادر بزرگه رو داره واسم . اینطوری که هر یکی دو هفته یکبار زنگ میزنه ، پیام میده و دوباره زنگ میزنه که به طور رسمی دعوتم کنه و تنها کسی که در مقابل دعوتش نمیتونم نه بگم خودشه .دعوتم میکنه و سعی میکنه غذاهای مورد علاقه مو که خودم نمیپزم واسم بپزه و از ثانیه ای که وارد خونه اش میشم ، مرکز توجه جهانش میشم و در مادربزرگانه ترین حالت ممکن باهام حرف میزنه و ازم پذیرایی میکنه .قبل رفتن کلی اصرار میکنه که امشب رو اینجا بمون و در آخر یه کیسه بزرگ از غذا ،میوه،خوراکی،شیرینی و حتی سالاد دستم میده .سفت بغلم میکنه و تاکید میکنه بیشتر سر بزنم .دیشب خونه ی عمه «ف» بودم .
حدودا دو ساعت و نیم از ساعت معمول خوابم گذشته .فردا هفت باید بیدار باشم و هنوز کلی ظرف توی سینکه، دوش نگرفتم و تقریبا کاناپه توی پذیرایی و اتاقم پر از لباس و وسیله های جمع نشده است .از عصر چهار مدل غذا پختم(ماکارونی، کوکو سبزی،لوبیا پلو و سوپ مرغ) و اگه میتونستم این قسمت بشور، بپز و بساب رو از زندگی حذف میکردم واقعا خوب میشد.به فردا و لیست کارایی که باید انجام بدم فکر میکنم و یه جایی درونم پر از استرس میشه .خسته و خوابالو ام و همزمان به صدای ماشین لباسشویی و ظرف های کف مالی شده ی توی سینک فکر میکنم .
احتمالا همه چیز رو رها میکنم و روی همین مبل با همین چراغ روشن آشپزخونه و کارای مونده میخوابم و ساعت رو برای 4 صبح تنظیم میکنم به امید بیدار شدن و انجام کارا تا ساعت 7 صبح به ضرب و زور کافیین .