|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
بار ها در این وبلاگ به هر صورت و زبانی از سیگار اعلام ناخشنودی و تنفر کردم .شاید به دوران کودکی ام برمیگردد .نمیدانم. دوره ی ِ کودکی که تا سن ده سالگی ریه ام با دود سیگار ِ پدر، پر و خالی شده .بعد سیگار را ترک کرد.خودخواسته دیگر لب نزد .لب نزد تا همین آبان گذشته .حین سوگ و عزا رد سیگار را در دستش زدم.بغلم که کرد بوی گند سیگار دماغم را جمع کرد.سوال که پرسیدم،کتمان کرد.بار دوم در همان روزهای سیاه وقتی در حال نزدیک شدن به ماشین بودم دیدم به چه سرعتی سیگار را پرت کرد .باز هم کتمان کرد.بهم ریخته بودم برای پدری که به آغوش تیغ آلود سیگار بازگشته .به واسطه شوک و مصیبت وارده جای تعجب نداشت . شدم جاسوسی که هر لحظه دنبال پیدا کردن شواهدی مبنی بر ادامه ی استعمال بود .چندین و چند بار دیگر هم دیدم .حرف زدیم.حرف زدن خوب پیش نرفت .دیروز بسته ی سیگار را در یخچال پیدا کردم .برای من لحظه ی سختی بود .از آبان ماه تا همین دیروز با خودم بارها کلنجار رفته ام.با خودم به این نتیجه رسیدم که " بدن خودشه .من پدر و مادر، بابا نیستم .من حق جاسوسی و تجسس ندارم .من مسئول بقیه نیستم.من مسئول درست و غلط بقیه نیستم.درست و غلط یک معنی نسبیه .من حق ورود به حریم خصوصی بقیه رو ندارم .قرار نیست بقیه طبق میل من رفتار کنند .قرار نیست ایده آل من با بقیه یکسان باشه . " دیروز که بسته را پیدا کردم هم حس کردم خالی شدم.هم حس کردم که رها کردم . دیگر مهم نبود .دیگر اشاره ای نکردم. پذیرفتم .شش ماه کلنجار رفتن نتیجه داد و بالغانه ترین رفتار را به دنبال داشت .سیگار تنها چیزی بود که همه ی واکنش ها و رفتار بالغانه را از من میگرفت.تنفر و خشمم را شعله ور میکرد .کودک 6ساله ای میشدم با چشمانی اشک آلود و ملتمس.حس پذیرفتن و رها کردن دیروز را دوست داشتم .
چند ماهی شده که برای خودم یک فضا قائل شدم .در هر ماه یک شب را به این اختصاص داده ام که در بی مصرف ترین و خوشگذران ترین حالت خودم باشم .با اکیپ دوستانه ام خیابان ها را با ماشین متر کنیم . حرکات مبتذل و به دور از شان انجام دهیم .از حنجره با آهنگی هم خوانی کنیم . انگشت نما باشیم . به مرکز خریدی برویم و مسخره ترین حرکات را انجام دهیم و بدون هیچ خریدی خارج شویم .رستوران با صدای خنده و شلوغ کاری ما روی هوا باشد تا جایی که تذکر دریافت کنیم .از خنده بی دلیل کبود شویم .کثیف کاری کنیم .تا خرخره غذا بخوریم .روی بستنی ، چای نبات بخوریم .پیچ خیابان را جوری بپیچیم که گویی سوار ترن هوایی شدیم.برای مرد رفتگر قر بدهیم. در خیابان فریاد بزنیم . یک شب بدون هیچ قانونی بدون هیچ هنجاری وقت تلف کنیم و صرفا فقط خوش بگذرانیم و هیچ حرف جدی از هیچ کوفت و زهرماری نباشد .این شب را به خودم تحمیل کرده ام حتی اگر وقت ندارم یا درس ها تلنبار شده یا چنین رفتارهایی هیچ وقت در هیچ زمانی در شانم نبوده و هیچ گاه چنین رفتاری از من سر نزده . این شب برای من لازم بود .برای منی که احساس میکردم هر لحظه و هر دقیقه از عمر باید با معنا و مفهوم پر شود.برای من کمال گرای همیشه به دنبال معنا و مفهوم ارزشمند .فکر میکردم اگر چنین نباشم به اهداف غایی زندگیم نرسیدم و اگه در طول سال چنین شبی را تجربه میکردم از عذاب وجدان بیهودگی خوابم نمیبرد .این یک شب را به خودم تحمیل کردم و از این بابت خوشحالم .گاهی نیاز است که بیهوده باشیم .که ناهنجار باشیم .رها باشیم .
امروز روی سطل زباله کنار دستشویی فرنگی لاشه پوست موز دیدم .علت رو از " الف" جویا شدم .میگه : حین حمام کردن موز خوردم نه حین دستشویی . اما همین خوردن موز زیر دوش هم برای من عجیبه:/
+??????What is he doing wrong
امشب غمگینم ، درست شبیه شب اول با همون حجم سنگین با همون نفس تنگ با همون پیچیدگی با همون مقدار از ناتوانی با همون اشک های داغ روی گونه . غم مثل همون دقایق اول دلمو پر از خراشیدگی های خون آلود میکنه.
+شب بخیر :(
" در باب سیاست ورزی "
یک بابی در فضای مجازی و حتی در دنیای واقعی باز شده به نام " سیاست های رابطه" یا " سیاست های زنانه " که حداقل خیلی مورد پسند من نیست و نمیتوانم خودم را در آن قالب تحت هیچ شرایطی جا دهم . قطعا پست هایی با این عناوین شما هم دیده اید .مدت ها قبل صفحه ای مجازی دیدم که اداره کننده اش یک خانم جوان بود که به تازگی ازدواج کرده بود و دوره های سیاست زندگی و سیاست زنانه برگزار میکرد و تعداد کثیری از بانوان سرزمینم ،دنبال کننده بودند .این عجیب ترین صفحه ی مجازی ست که تاکنون دیده ام . خانومی که هیچ تحصیلات مرتبط و حداقل نزدیک به چیزی که آموزش می داد، نداشت.در دوران نامزدی به سر میبرد و گویا دوره هایی برگزار میکرد و محتوایی ساخته بود به همین منظور .فضای صفحه ، بوی حرفای خاله زنکی میداد و آموزش ها به شیوه ی خاله خانباجی ها اداره میشد . این تیتر های زرد جایگزین آموزش های درست بلوغ عاطفی شده .به جای آموختن درست و اصولی به سیاست های خاله زنکی روی آوردیم .از همه ی این ها بگذریم به نظر شخصی من رابطه جای این روباه مکار بودن ها و با سیاست رفتار کردن ها نیست .اینکه یاد بگیری در رابطه عاطفی ات خودت نباشی و با دوز و کلک و سیاست جلو بروی خیلی خسته کننده و غیر واقعی ست.حداقل من نمیتوانم .هیچ وقت در هیچ زمینه ای با سیاست رفتار نکردم. همین رو راستی و خودم بودن را دوست دارم و شخصا با هر گونه با سیاست بودن و با سیاست رفتار کردن مشکل دارم .
" اصالت "
اصالت . [ اَ ل َ ] (ع مص ) نجابت و شرافت . (فرهنگ نظام ). اصیل بودن . (اقرب الموارد). اصلی شدن . (از تاج المصادر)
-پدر ما هرچند مارا ولیعهد کرده بوده ... در این آخرها.... سستی بر اصالت رائی بدان بزرگی ... دست یافت ... ما را به ری ماند. (تاریخ بیهقی ص 73).
یکی از کلمه های مورد علاقه ی من " اصالت " است با همان تلفظ درست لغت نامه ی دهخدا . این کلمه دنیایی از مفاهیم و معنا را در برمیگرد. با " اصالت " بودن و " اصالت " داشتن سبکی از زندگیست .یکی از صفات زیبای انسانی از نظر من "با اصالت بودن " است .
قطعه ی " بیداد" استاد شجریان یکی از مورد علاقه ترین قطعه هایی که شنیدم . قطعه های مورد علاقه ام از استاد شجریان زیاده اما شروع علاقه ام به استاد شجریان با قطعه بیداد رقم خورد .
عاشق زنی مشو که میخواند
که زیاد گوش میدهد
زنی که مینویسد
عاشق زنی مشو که فرهیخته است
افسونگر، وهمآگین، دیوانه
عاشق زنی مشو که میاندیشد
که میداند، که داناست
که توان پرواز دارد
زنی که خود را باور دارد
عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن
میخندد یا میگرید
که قادر است روحش را به جسم بدل کند
و از آن بیشتر، عاشق شعر است
اینان خطرناکترینها هستند
و یا زنی که میتواند
نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد
عاشق زنی مشو که
پُر، مفرح، هشیار و جوابده است
که پیش نیاید که هرگز عاشق چنین زنی شوی
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست میشوی
که با تو بماند یا نه
که عاشق تو باشد یا نه
ازین گونه زن، بازگشت به عقب
ممکن نیست
هرگز
مارتا ریورا گاریدو
ترجمه ناصر علیزاده
+ از این گونه زن ، بازگشت به عقب ممکن نیست (!)
بهشت برای من طعم ِ نون برنجی زعفرونی کرمانشاهی ، فسنجون و نارگیل میده .
+نون برنجی باید بوی روغن محلی و زعفرون بده و خیلی تازه باشه.اخرین نون برنجی که امتحان کردم و خیلی خوب بود از " محمد کرمانشاهی" بود.
ماه از پنجره ی اتاقم پیداست. 🌒
+نگفتی ؛ ماهتاب امشب چه زیباست .
+شب بخیر
حین استراحت های بین باکس های مطالعاتی و قبل از خواب ، کتاب " استادان و نااستادانم " نوشته ی آقای " عبدالحسین آذرنگ " را میخوانم.مدل ذهنی نویسنده به مدل ذهنی من و علایقم شبیه است .از خواندنش لذت میبرم و حدودا نصف کتاب را خوانده ام . در سایت " متمم " هم پستی درباره ی این کتاب دیده ام .این کتاب را از کتابخانه ی بابا به امانت یا سرقت برداشته ام .قصد دارم بعد از اتمام کتاب پستی طولانی درباره ی این کتاب بنویسم.خیلی قسمت های کتاب قابلیت بسط دادن و مفصل حرف زدن دارد .با اینکه کتاب سبکی از زندگی نامه است به اندازه ی یک کتاب رمان برایم کشش و جذابیت دارد .خسته نمی شوم شاید چون از مسائلی نوشته که دغدغه و مورد توجه همیشگی من بوده . سبک نگارش کتاب هم فوق العاده است . حتما از تجربه ی خوانش این کتاب مفصل خواهم نوشت .
+ این روزها با عشق کتاب " استادان نااستادانم " را ورق میزنم ،جملات را از نگاهم می گذرانم و آرام آرام میخوانم که زود تمام نشود .
+با خواندن این کتاب دوپامین ترشح میشود و مسیر دوپامینی مزولیمبیک در مغزم فعال میشود .
"یک دچارم"
این عادلانه نیست که شارش ِ ایده حین ظرف شستن،زیر دوش و در دستشویی اتفاق می افته .معزم بمباران میشه و انرژی زیادی صرف باز یادآوری ایده ها میشه .
به طرز احمقانه ای ازش خوشم میاد .به طرز پیچیده ای ازش خوشم میاد .به طرز عجیبی لحن صداش به دلم میشینهههههههه. آه خدای من :/
دیشب دوش گرفتم .موهایم را در حوله پیچیدم.کتاب دست گرفتم و حین خواندن کتاب خوابم برد.الان که رفتم جلوی آینه دستشویی ،یکطرف موهایم جوری فر خورده اند و مرتب فر شده اند که انگار در خواب بابلیس شده اند.طرف دیگر انگار با بابلیس نیمه خاموش فر شده اند . حلقه ها باز تر و شل ترند.موی فر همینقدر بی قاعده است .
داشتم به این فکر میکردم که گاهی در روابط بین فردی یک شخص رو لایق فحش ، ناسزا ، جنگ و دعوا هم نمیدونی .اینقدر بی اهمیت شده و از دایره توجه تو دور شده که دیگه واست مهم نیست .از هیچ حرف و هیچ کاریش دلخور نمیشی و انرژی صرفش نمیکنی .
همیشه ناراحت و دلخور شدن از توجه میاد ،از مهم بودن،از دوست داشتن از انتظار . توی رفاقتا همون عصبانیت همون ناسزا همون دلخور بودن ارزشمنده و معنای قشنگی داره .
سال گذشته ، دو نفر از دایره توجه من حذف شدند .برای حفظ ارتباطم خیلی تلاش کردم اما متوجه تلاشم نشدند. احمق فرضم کردند .حالا با دیوار برایم فرقی ندارند.نه دلخور میشوم نه انتظاری دارم نه توجهی میکنم . از عمیق ترین لایه به سطحی ترین لایه رسیده اند. همین سال گذشته یکی از رفاقت هایم از سطحی ترین لایه به عمق قابل توجه ای از قلبم نفوذ کرد .دلخور که شدم ، برایش که توضیح دادم، پذیرفت .مراحل رفع دلخوری را طی کرد .توجه نشان داد که برای او هم این رابطه دوستانه مهم است و یکطرفه نیست .دفعه بعدی برای رفع دلخوری با دسته گل سر قرار آمد .
+ کیفیت روابطم همیشه مهم تر از تعداد روابطم بوده.
یک سیگار ، تنها یک سیگار نیست. سیگار سینه مادر است ، سیگار جایگاه پدر است. سیگار ارتباط خودشیفته وار با بدن است، سیگار مازوخیسم است ، سیگار سادیسم است ، سیگار دفاعی است عليه فقدان ، سیگار ابژه انتقالی است ، سیگار اضطراب تجربه نشده است ، سیگار احساس کلمه نشده است. سیگار رابطه با ابژه است ، سیگار بد ابژه است
که بیرون از خود نگهش می داریم .
سیگار فالوس است ، سیگار هویت است. سیگار تلاش برای انکار وابستگی به مادر است، سیگار دهن کجی به قانون است . سیگار لذت منع شده است ، سیگار فراسوی اصل لذت است. سیگار وسواس است ، سیگار تكرار است. سیگار هستريا است ، سیگار نمایش است. کوتاه سخن : سیگار به هزار زبان سخن می گوید و تنها یک سیگار نیست.
+نویسنده متن من نیستم .
+ متن نتیجه گیری روانکاوانه است .
+ ابژه انتقالی : مفهومش را اینجا بخوانید.کیلیک
+ابژه : مفهومش را اینجا بخوانید . کیلیک
+ فالوس : یک بازنمایی تمثیلی از اندام جنسی مردانه و بر ارزش نمادین آلت مردانه تاکید میکند .
+هیستریا: برانگیختگی یا احساس غیرقابل کنترل
نوشته های پراکنده از یک ذهن آشفته در ساعات پایانی شب .البته پایانی برای منی که ساعت 10.30بیهوش میشوم . الان که حالم خوش نیست از نظرم ،تنها کار درستی که انجام میدهم تنظیم خواب،زود خوابیدن و زود بیدار شدن است .خسته ام .پریشانم .پر استرسم.خالی ام از انرژی و امید و انگیزه. همان حرف دیشب را به امشب منتقل میکنم. دلم هیجان میخواهد:| هیجان خوب :| هیجان حال خوب کن :| همین حالا که این ها را می نویسم آن صدای درونم نهیب میزند : هیجان ُ کوفت :|
دلم میخواهد گریه کنم .دلم میخواهد برای شخصی حرف بزنم .دلم میخواهد شخصی برایم حرف بزند. این روز ها هیچ مکالمه ای با هیچکس ندارم .اصلا یک حالی ام ولی فردا صبح که از خواب بیدار شوم همه ی این حرف ها یادم رفته.
+ بعدا نوشت : بعد از پایان نوشتن این متن ،اتفاق شوکه کننده ای افتاد و ضربان قلبم به هزار در دقیقه رسید .همان جا گفتم : خدایا غلط کردم ، من هیجان نمیخوام :|
یکی از مهارت هایی که باید بلد باشم، سوال پرسیدنه. مهارت سوال پرسیدن برای فیلد تخصصی من خیلی خیلی مهمه. اینکه چه طوری سوال بپرسی ،با چه لحنی، چه زمانی سوال بپرسی، با چه کلماتی بپرسی مهمه. سوال پرسیدن ،تعیین کننده است ، از این جهت که ممکنه راه گشا باشه یا مصاحبه رو به سمت جدیدی ببره یا مصاحبه رو به بن بست برسونه.از اونجایی که تصمیم گیری و القا کردن درست و غلط از وظایف ما نیست و خیلی صریح نمی تونیم همچین کاری رو برای هیچکس انجام بدیم ، نقش سوالات مهم تر میشه . چون سوالات لایه های پنهان و دورنی رو باز میکنه و گاهی یک سوال ، جواب درست رو مشخص میکنه. با سوالات میتونی شخص رو متوجه خودش و درونیاتش کنی .با سوالات میتونی چیزی رو بیرون بکشی که خود شخص هم متوجهش نباشه .از این جهت سوال پرسیدن مهارتیه که باید تمرین کنم.چه طوری باید تمرین کتم ؟؟ نمیدونم .ولی امیدوارم بتونم این مهارت رو بیاموزم و تمرین کنم .
+فکر میکنم یاد گرفتن این موضوع هم آموختنی ست هم تمرین کردنی و هم به هوش ، شهود و شم بالینی احتیاج داره .
مایی که سیگار نمیکشیم، با دود سیگار شمایی که میکشی ، اذیت میشیم .خیلی درسته که حتما در محیط باز سیگار بکشید و این سوال مسخره و معذب کننده "با دود سیگار که مشکلی نداری ؟ " نپرسید .
+اینکه در محیط سربسته سیگار نکشید ،رعایت کردن حقوق دیگرانه نه لطف کردن در حقشون!
+ منی ام که خیلی رک ام ، خیلی جاها به خیلی آدما، نتونستم بگم من با دود سیگار اذیتم و لطفا بیرون بکشید .
+ از هیچ چیز به اندازه ی دود و بوی سیگار منزجر نیستم حتی بوی گُه :/
عنوان : هیچکس به من فکر نمیکنه؟
من هیچ وقت ساعت جفت نمیشه واسم. خیلی کم پیش میاد وقتی ساعت رو چک میکنم ،ساعت جفت باشه . و طبق اون قاعده نانوشته که اعتقادی هم بهش ندارم : ینی هیچکس به من فکر نمیکنه :) شاید چون اعتقادی بهش ندارم ، اتفاق نمی افته و اگه مثل خیلیا به این موضوع اعتقاد داشتم ، اتفاق میفتاد . راستش حتی اینکه کسی بهم فکر کنه یا نکنه هم واسم مهم نیست .
+ It does not matter to me
این یکی دو روزه ، یهو ضربان قلبم بالا میره بدون هیچ دلیلی .از اون ضربان قلب هایی که یا از شدت هیجان یا شدت ترس یا در اثر مصرف کافئین میاد سراغم . بعد به این فکر کردم چه باحال میشد این ضربان تند از شدت هیجان بود .یک ثانیه بعد خودمو نهیب زدم که : نهههههه، هیجان چیه .همین ریتم آروم زندگی می ارزه به هزار تا هیجان . تازه یکم حالم بهتر شده و ابدا این آرامش، یکنواختی و رهایی رو با چیزی عوض نمیکنم .دنبال هیچی نیستم .دنبال اینم : علی بی غم ماجرا باشم .فارغ از دنیا و آدم ها .فارغ از هر چیزی و هر کسی .
خواستم بگم آدما وقتی یه نفر رو دوست دارند ، خیلی قانع میشن .قانع به هر کمترینی.
+ شب بخیر .
ولی اگه ازدواج کردید ،اگه بچه دار شدید ، جلوی بچه یا بچه هاتون با هم دعوا نکنید و اونا رو وارد دعوا نکنید. .بچه ها احساس ناامنی میکنند و واقعا در عالم بچگی احساسات عجیبی رو تجربه میکنند .همیشه دور از چشم و گوش بچه ها مشکلاتتون رو حل کنید و بحث کنید . این از حقوق اولیه بچه هاست.
+چه قدر نکته های ریز و درشت در این حوزه بلدم و میتونم گوشزد کنم .اما خودمو در این جایگاه نمی بینم .هزاران موردی که خیلی از والدین یا بلد نیستند یا رعایت نمیکنند .حتی والدین نسل جدید.
صادقانه بخواهم بنویسم ، استرس دارم. دائم در حال مقایسه زندگی و شرایطم با همه هستم.حتی نیم نگاهی به سنم دارم و از تولد مرداد ماه امسالم خوشحال نیستم.احساس میکنم خیلی زود بیست دارد پر میشود.این موضوع بی نهایت برایم مهم شده. استقلال هم برایم مهم تر شده .از جهتی استقلال به هر قیمتی و به هر روشی را نمیخواهم.استقلال به مدل شخصی من.از راه رشته ام ، شغلم ،ایده آل من است . شخصیت من زیر بار شغل های بیسیک و بدون دانش نمیرود.شغل آکادمیک و مرتبط با رشته مطلوب من است.با شخصیتم جور است. اما راهی طولانی است و احساس اتلاف وقت و عقب ماندگی و سپس استرس همه ی وجودم را میگیرد. به مهاجرت که فکر میکنم استرس چند برابر میشود.مسئله این است که حتی از مهاجرت هم مطمین نیستم. پنجاه پنجاهم.نقشه های متفاوتی در سر دارم و از وقوع پیوستن هیچکدام مطمئن نیستم.نمیدانم کدام را بیشتر و کدام را کمتر میخواهم.باید به سرنوشت و تقدیر سپرد ؟؟؟ نه ..دوست ندارم باد مرا به هر جهتی برد ، بروم.دوست دارم انتخاب کنم و برای رسیدن تلاش کنم.
از همه ی این افکار و استرس ها که عبور میکنم و به زمان حال برمیگردم.خودم را در اتاق خانه ی پدری ام پیدا میکنم که پشت میز نشستم و درس میخوانم و وقت تنگ شده و کنکور نزدیک تر شده.بعدا خواهم نوشت که این مدت برای کنترل خودم و برای وقت بیشتر داشتن چه کار هایی کردم.
+آخر آخر همه ی این ها ، شکر گزارم.بینهایت ممنون و شکرگزارم بابت همه چیز.
+هزارمین پست وبلاگم بود :)
یک توصیه جدی در باب روابط بین فردی و اجتماعی :
احساسات مهم اند .احساسات باید ابراز بشوند.احساسات باید مورد توجه قرار بگیرند.نباید درباره احساسات ، شرم داشت و سرزنش گر باشیم.از نظر من احساسات خیلی راستین ، واقعی و ارزشمندند اما آدما قدرت درک و فهمیدن احساسات دیگران رو ندارند.پس ممکنه بهت اسیب بزنند .تو ، برای احساسات خودت احترام قائل شو اما در مقابل بقیه منطقی رفتار کردن و منطقی تصمیم بگیر. منطقی رفتار کردن و منطقی تصمیم گرفتن در روابط بین فردی، برگ برنده ی توست.
یک توصیه جدی تر در باب روابط عاطفی :
داستان رابطه عاطفی فرق میکنه.توی یک رابطه نرمال ، شما برای و به دلیل احساساتت وارد رابطه میشی.رابطه عاطفی جایی که آدما برای همدیگه از احساساتشون هزینه میکنند.در اکثر مواقع با احساساتشون حرف میزنند ، رفتار میکنند ، تصمیم میگیرند .احساسات ابراز میشه.میخوام بگم اگه توی رابطه عاطفیت از بیان کردن احساساتت میترسی ،یا سرزنش میشی یا قضاوت میشی یا احساساتت بی معنی و اشتباه تلقی میشه .توی رابطه ی درستی با ادم درستی نیستی.رابطه عاطفی جایی که احساسات مهم اند ، ارزشمندند و باید بدون سانسور ابراز بشند.تو نباید بابت احساساتت خجالت زده بشی یا احساس کمبود کنی. گاهی شریک عاطفی به تو ضربه روحی سنگینی وارد میکنه و اازت میخواد به جای احساسی بودن ، منطقی رفتار کنی. منطقی بودن دست مایه ای شده برای دفاع کردن و اثبات بی گناهی. به تو القا میکنند که تو گناهکاری چون احساسات داری .این آدما اول احساسات شما رو بی ارزش و اشتباه میدونند و در درجه دوم نادیده میگیرند و در درجه سوم به شما هم القا میکنند که احساساتت غلط ، بی ارزش و بی معنی هستند و باید نادیده گرفته بشند.ازت آدمی متناقض میسازه که احساس گناه میکنه ، احساس ضعف داره و باید تظاهر کنه.دیگه حالت توی رابطه خوب نیست و هزاران مشکل دیگه.
+ از لحاظ رُند بودن عنوان پست :))
ایکاش توی جامعه ی ما این جا بیفته که " دادن حق طلاق به زن" در واقع برابری زن و مرد در داشتن حق طلاقه نه برتری زن .
+ینی برای داشتن حق برابر ، باید گواهی جداگانه امضا کرد :/
+ ینی مرد میتونه این حق برابر رو قبول نکنه :/
+ و کم نیستند مردا و خانواده هایی که زیر بار این حق برابر نمیرن:/
+ خب میخوای بگی مهریه ام ، نا برابری ایجاد میکنه ؟! آره حق داری، منم موافقم . ولی حق تصنیف اموال ، کمال برابری رو میرسونه.و برای این موضوع هم باید گواهی امضا کرد و ثبت رسمی کرد .
+از شروط ضمن عقد دیگه ؛ مثل حق تحصیل،حق کار کردن هم میشه نام برد . متاسفانه برای زن در قرار داد ازدواج چنین حقوقی وجود نداره و مرد میتونه به صورت شرعی ،قانونی،حقوقی همسرشو از ادامه تحصیل و سرکار رفتن منع کنه .و برای داشتن این حقوق به عنوان یک زن و به عنوان یک انسان مستقل و دارای عقل باید تعهد محضری ثبت کرد و امضا کرد.
+ " نون " که عقد کرد فقط شیش هفت میلیون برای ثبت رسمی و گرفتن این حقوق هزینه اضافه داد.البته که " میم " خیلی مرد روشنفکر و خوبیه ولی " نون " تمام حقوق رو گرفت و میم با گشوده رویی این حقوق برابر رو امضا کرد و در عین برابری خطبه عقد رو جاری کردن. مهریه 14سکه بود و حق تصنیف اموال رو نگرفت .
در زندگی گاهی به لبه ی پرتگاهی می رسم. یا باید خودم را پرت کنم ، یا اینکه بشینم و از منظره لذت ببرم. نوشتن همین است : لذت گرفتن از ترس و رنج.
+نوشته از معین دهاز
یکی از پناهگاه هایی که سال گذشته در حال بد آن روزها کشف کردم ،حیوانات بود .من قبلا هم آدم ترسویی نبودم ولی خیلی نزدیکی و علاقه ای به حیوانات هم نداشتم .اما سال گذشته ، آرامش و حس خوب را در حیوانات پیدا کردم.علاقه مند شدم و هیچ ترسی نداشتم .من یک معصومیت ،پاکی همراه با آرامش و شعور رو در حیوانات پیدا کردم و شیفته شدم .حال بدی که باعثش آدم ها بودن با حیونات تسلی پیدا میکرد .آن حال بدم بزنگاه و نقطه عطفی شد برای دوستی با حیوانات .
دومین پناهگاه ِ آن روز ها برای من ، نوشتن بود .مینویشتم .کلمات را از قلب و مغزم بیرون می کشیدم . هر روز می نوشتم . هزاران نوشته ی ثبت موقت در این وبلاگ وجود دارد .برای آن روز هاست .نمیگذاشتم کلمات در درونم بوی تعفن بگیرند .گاهی نا موفق بودم .آنقدر رنج سنگین بود و کلمات در لایه های درونی تر دفن شده بودند که زورم نمی رسید . صفحه ی سفید را باز میکردم و زل میزدم اما کلمات جاری نمی شد . آن لحظات خیلی کلافه میشدم.حالم بد میشد .دسترسی به کلمات و محتوا غیر ممکن شده بود . خلاصه که آن روز ها آنقدر نوشتم که هیچ کلمه ای در درونم باقی نماند .خالی خالی شدم .هیچ کلمه ای نگندید، عفونت نکرد و بویش تمام وجودم را نگرفت . برای من در زندگی معجزه ای وجود دارد به نام معجزه نوشتن!
چه قدر یهو ،دلم دریا خواست .حجم تصویر سازی و تصور کردن تا جایی که بوی دریا زد زیر دماغم.آخه این ساعت از روز ،قبل طلوع آفتاب، حس و حال دریا خیلی خوبه .تماشای طلوع آفتاب از دریا واقعا لذت باشه . از آخرین باری که دریا بودم ،حدودا سه سال میگذره . آخرین سفر،آذرماه ِ قبل از پاندمی کوید.
بک گراند گوشی مو به یک عکس از خودم تغییر دادم. شاید خیلی selfish یا نارسیسم گونه باشه از نظر خیلیا .اما من خودمو خیلی دوست دارم و اولین شخص زندگیم ،خودمم و این موضوع هیچگاه تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد .پس حقمه که بک گراند گوشی و لپ تاپم ،عکس خودم باشه :)))))))