|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
چند ماهی شده که برای خودم یک فضا قائل شدم .در هر ماه یک شب را به این اختصاص داده ام که در بی مصرف ترین و خوشگذران ترین حالت خودم باشم .با اکیپ دوستانه ام خیابان ها را با ماشین متر کنیم . حرکات مبتذل و به دور از شان انجام دهیم .از حنجره با آهنگی هم خوانی کنیم . انگشت نما باشیم . به مرکز خریدی برویم و مسخره ترین حرکات را انجام دهیم و بدون هیچ خریدی خارج شویم .رستوران با صدای خنده و شلوغ کاری ما روی هوا باشد تا جایی که تذکر دریافت کنیم .از خنده بی دلیل کبود شویم .کثیف کاری کنیم .تا خرخره غذا بخوریم .روی بستنی ، چای نبات بخوریم .پیچ خیابان را جوری بپیچیم که گویی سوار ترن هوایی شدیم.برای مرد رفتگر قر بدهیم. در خیابان فریاد بزنیم . یک شب بدون هیچ قانونی بدون هیچ هنجاری وقت تلف کنیم و صرفا فقط خوش بگذرانیم و هیچ حرف جدی از هیچ کوفت و زهرماری نباشد .این شب را به خودم تحمیل کرده ام حتی اگر وقت ندارم یا درس ها تلنبار شده یا چنین رفتارهایی هیچ وقت در هیچ زمانی در شانم نبوده و هیچ گاه چنین رفتاری از من سر نزده . این شب برای من لازم بود .برای منی که احساس میکردم هر لحظه و هر دقیقه از عمر باید با معنا و مفهوم پر شود.برای من کمال گرای همیشه به دنبال معنا و مفهوم ارزشمند .فکر میکردم اگر چنین نباشم به اهداف غایی زندگیم نرسیدم و اگه در طول سال چنین شبی را تجربه میکردم از عذاب وجدان بیهودگی خوابم نمیبرد .این یک شب را به خودم تحمیل کردم و از این بابت خوشحالم .گاهی نیاز است که بیهوده باشیم .که ناهنجار باشیم .رها باشیم .