|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
اسکار مودبانه ترین و زیر پوستی ترین توجه خیابانی میرسه به «کتاب فروش نمیدونم کدوم پاساژ خیابون انقلاب » :
کارت اعتباری مو گرفتم و حین رفتن تشکر کردم .کتاب فروش تا دم در همراهیم کرد و بعد از اینکه یه قدم دور شدم .بهم گفت : «خانوم شما خیلی از خودت مراقبت کن .»سر گردوندم.نگاش کردم و دوباره راه افتادم .
همین جا از برند دلوسه ممنونم :) به دلیل اینکه دهانه خروجی سس چیلی تای رو کمی بزرگتر کرده :) مرسی که به مصرف کننده احترام میذاری :)
+ از طرف یک طرفدار سس چیلی تای:)
+یکی از باگای خلقت همین دهانه خروجی باریک ِ سس چیلی تای بود .
+ من از کی شروع کردم اینقدر تباه و بیهوده نوشتن ؟!:))))
واقعیت اینه تحملم از گرما تموم شده و احساس میکنم گرما زده شدم .حالت تهوع دارم و برای لحظاتی احساس تنگی نفس دارم . احساس میکنم طاقت ندارم و یه جایی به نقطه صد آستانه تحملم میرسم .
کتاب «انسان در جست و جوی معنا » را در درست ترین زمان ممکن شروع کردم .زمانی که بین رویکرد های مختلف سرک میکشم .از واقعیت درمانی به طرحواره از طرحواره به دیدگاه شناختی _رفتاری از شناختی _رفتاری به معنا درمانی .اما به روان پویشی نزدیک نمیشوم .روان پویشی سلسله مراتب دارد.هرگز از آرون بک به سمت فروید شیرجه نمیزنم.
اینا ها رو نوشتم که بگویم از شروع کردن این کتاب در این زمان خوشحالم.جان کلام در اعماق وجودم در طبقه ای درست مینشیند .سال گذشته در ذهنم طبقه ای تحت عنوان« معنا» به طور رسمی وجود نداشت .اما امروز صبح، طبقه خالی«معنا» توی ذوقم زد .کتاب را از کمد بیرون کشیدم و توی کوله گذاشتم .نزدیک ظهر شروعش کردم .ذرات دوپامین را در خونم حس میکنم :))))
از صبح که اومدم کلینیک یه حال خوابآلودگی توام با کلافگی به همراه گرمای شدید و قطعی سیستم حالمو بد کرده .آیس کافی که آوردم رو میخورم و کافئین سطح استرسم رو بالا برده .کتاب میخونم و همه ی تمرکز و توجهم معطوف مفاهیم نیست .
+نمیدونم چرا اینا رو نوشتم :|
این کلاس جمعه هر هفته کنسل میشه و درست شب قبلش اطلاع میدن.یک هفته تشکیل میشه دو هفته کنسل میشه :|
+اینقدر هوا گرمه که به هیچ گزینه تفریحی فکر نمیکنم .
+تفریحِ درس خوندن زیر کولر چه طوره ؟! امروز بهترین فرصته که یه کوچولو مطالب درسی رو جلو ببرم.
+انسان عجیبی ام که از تصور درس خوندن ،هورمون لذت در مغزم ترشح میشه ؟! :))))
+نفرین آمون بر من که چهار خط درست و حسابی نمینویسم .نفرین آمون بر من که با وجود محتواهای جالب توجهی که در روزمره باهاشون برخورد دارم ، چهار خط عمیق و ادبی درباره شون نمینویسم .حس ِ اتلاف دارم ..
من دیروز برای یه کار اداری مربوط به حوزه شغلیم رفتم یکی از ادارات و اونجا با یکی از پرسنل بحثم شد و همون جا گریه کردم .میدونم احساسی شدنم اصلا کار درست و حرفه ای نبود اما اشتباه نکنید .کسی که داد و فریاد راه انداخته من نبودم .در واقع چون ولوم صدام پایین بود و سعی داشتم در کمال ادب و احترام برخورد کنم ،ولوم صدای پرسنل اونجا بالاتر میرفت و پرخاشگر تر میشد و من این حجم از پرخاشگری و حق به جانب بودن رو تاب نیاوردم .
حالا امروز رفتم کلینیک و ماجرا رو برای سوپروایزرم(آقا) تعریف کردم .بعد هر از چند گاهی میگه : کی دخترم رو ناراحت کرده ، اذیت کرده :))))باید باهات میاومدم جر واجرش میکردم :)))
+اینکه منو دختر خودش خطاب میکنه ، حس امنیت رو به تمام وجودم تزریق میکنه .
عمیقا دلم میخواد تابستون از همین لحظه کات بخوره و برسیم به اول مهر به پاییز .
من به زندگی نمیرسم .صرفا یه جامانده ام :)
دو ساعت و نیم خوابیدم بعد بیدار شدم ادامه آماده سازی غذا .بعد چهل دقیقه ظرف شستن.چه قدرررر ظرف بود .بعد ساماندهی زباله ها و نظم دهی و مرتب کردن آشپزخونه.اما هنوز خیلی کار هست :( دیگه نای ادامه ندارم .میخوام بخوابم و فقط سه ساعت وقت دارم بخوابم .فردا بعد از سرکار تا هشت شب کلاسم .برای وعده صبحانه پنج شنبه مهمون دارم و خرید نکردم و دقیقا نمیدونم چه زمانی قراره خرید کنم.صبح پنج شنبه ؟! .اصلا دلم نمیخواد به بعد و بعد فکر کنم.خیلی کار هست .خیلی 🤦
همچین حالتی در برنامه درسی و کاریم هم هست .حجم مطالب و محتوایی که حداقل تا آخر تابستون تموم بشه خیلی زیاده .
و این وسط تمام ارتباطات فردی مو قطع کردم :) هیچکس رو نمیبینم و هیچ جا نمیرم.صرفا چند تا تماس با افراد مهم رو حفظ کردم .تفریح هم کلا کنسل شده .
گاهی وسط این شلوغی ها احساس زنده بودن میکنم و این شلوغی دقیقا همون چیزی بود که میخواستم.اما یه وقتایی زبونم تند میشه و میگم : سگ توی این زندگی .🐕
+شب بخیر ؟ یا صبح بخیر ؟! نمیدونم :)
صبح جلو چشام به فاصله ده متر گوشی و کیف یه آقا رو زدن و این در حالی بود که من اون لحظه اصلا افکار خوبی رو مرور نمیکردم .اول صبحی تروماتایز شدم :|||||
سه ساعت با نون تلفنی حرف زدم :))) دلم تنگ شده واسش و به زودی میاد پیشم و خوشحالم:))))
احساس خوب و خوشایندی دارم .احساس میکنم امروز به طور جدی صرفا در جهت اهدافم تصمیم گرفتم .احساس میکنم حرفی که همیشه زدم ،امروز در جهتش قدم برداشتم .احساس میکنم در تمام سالهای عمرم شعار ندادم و جایی در اعماق قلبم به کلمات جاری بر زبانم اعتقاد داشتم .
+فردا شروع یک مسیر جدید .
چند تا فیلم و عکس نگه داشتم از دختر بچه دوست داشتنی که تمام مدت احساس میکردم که دخترم در دنیای موازی یا دخترم در دنیای بعدی باید چنین باشه تا احساس خوشبختی و رضایت کنم .حتی لحظاتی تصور کردم از داشتن چنین دختری قطعا حس خیلی خوبی دارم .دختری سفید پوست با موهای روشن همرنگ موهای خودم که بالای سرش گوجه شده .
+تفکر انتزاعی تا کجاااااااا...
جدیدا سعی میکنم هر چیزی که اذیتم میکنه ، ناراحتم میکنه یا حالمو بد میکنه ازش ساده نگذرم و به ماجرای زیرش فکر کنم .اینکه چرا اینطوری شدم ؟! چه احساسی داشتم ؟! چه چیزی اذیتم کرد ؟! چه چیزی از منو دستکاری کرد؟! چه ضعفی از منو بالا آورد ؟! چه هیجانی داشتم ؟! چه فکری داشتم ؟! چه رفتاری کردم ؟! چرا حالمو بد کرد ؟!سعی میکنم دنبال علت ها و معلول ها باشم . و سخته .خیلی سخته .
امروز برای تمرین ِکیس ریپورت ، مراجعه کننده شدم .تمام مدت سعی کردم کنترل هیجانی داشته باشم و با خنده اجتناب کنم از اون هیجان فورانی زیرش .یعنی توی چشام اشک بود و در عین حال میخندیدم .یه جایی همون وسطا یه طرف سرم تیر کشید .آخ آخ خیلی بد بود .همون لحظه جسم و روحم به اندازه ده روز خسته شد .
امروز این حس رو داشتم که در عین اینکه میدونم دارم با زندگی چه میکنم ،همینقدر نمیدونم دارم چیکار میکنم :|
+یکی از سخت ترین و خسته کننده ترین روزامو گذروندم .
این روزایی که صبح خیلی زود برای درس خوندن بیدار میشم ، به خودم افتخار میکنم .برای لحظاتی احساس میکنم بالاخره در نقطه درستی از زندگی قرار گرفتم .
یکی از قشنگ ترین حرفایی که اخیرا شنیدم از یک دختر بچه شش ساله بود .با همون لحن بچه گونه و مکث های متعدد بین حرفاش گفت :
تیچر(منو خطاب قرار میده) گریه خیلی وقتا خوبه .باعث میشه آدم سبک بشه .قلبش آروم بگیره .باید گریه کنیم .نگید : گریه نکن !
من فهمیدم که تلاش بیشتر ، شانس تو رو بیشتر میکنه .من وجودیت شانس رو نفی نمیکنم .اما احساس میکنم اون تلاش و در جهت درست حرکت کردن شانس های متعدد رو در اختیارت قرار میده .یعنی در اکثر مواقع برای شانس آوردن باید یه کاری انجام داده باشی تا شانس بهت رو بیاره .شانس در خونه ات رو نمیزنه .باید بری دنبالش و پیداش کنی .