|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
الان که مینویسم هنوز هوا روشنه .آخرین روز اردیبهشت و آخرین روز آزاد من بود .از فردا باید درس خوندن رو شروع کنم. انروز صبح بعد از پنج ماه قهوه خوردم و حالم بد نشد ،خوب بودم .فیلم دختران آفتاب (the sun girls ) رو دیدم.هنوز نقدی ازش نخوندم .یک قسمت the good doctor دیدم.رفتم بیرون یه دوری زدم .از سوپر مارکت یکم خوراکی های خوشمزه خریدم.شیر خریدم که آیس کافی بخورم .آه خدای من .ایکاش به قهوه حساسیت نداشتم. از این حساسیت رنج میبرم واقعا .اتاقم نامرتبه. کثیفه حتی. پنجره ها واقعا کثیفه:| حوصله ندارم از پنجره آویزون بشم که تمیزشون کنم .باید دوش بگیرم .برنامه ها مو بنویسم .کارای عقب افتاده مو باید مشخص کنم. فردا روز شروع دوباره است .روز تنظیم آلارم روی ساعت 7. میدونی چیه ؟! این چند روز حالم خیلی خوب بود .بی دلیل خوبم .لذت میبرم از زندگی .از هوای بهاری و آسمون لذت میبرم .از رانندگی لذت میبرم .از فیلم دیدن لذت میبرم.از کباب کوبیده لذت میبرم.از چیزایی که دارم حالم خوبه .چیزایی که ندارم نمی زنه توی ذوقم . وضعیت کلی زندگی و شرایط سیاسی و اقتصادی جامعه خوب نیست .روی زندگی منم خیلی تاثیر گذاره.همین امروز چهار قلم خرید سوپری شد خداتومن:| اما این چند روز بهش فکر نکردم.شل کردم .این چند روز در لحظه زندگی کردم .نه به آینده فکر کردم نه به گذشته .واقعا جواب داد. خیلی خوب بودم .و جالبه که چه قدر حسم به خودم خوب بود .بیشتر از همیشه به چشم خودم زیبا و خوش هیکل بودم .بیشتر از همیشه خوش آب رنگ بودم .بیشتر از همیشه لباسا بهم می اومد. الحمدالله .خداروشکر .
آدما همونقدر که قشنگن،همونقدر زشتن .
+از سری احساسات دوپاره من که قبلا هم درباره اش نوشته ام .
ویدئو های سارا حقیقت ،یوتیوبر ایرانی ، خیلی دوست دارم.اینکه کاملا خودشه جلوی دوربین و این حقیقی بودن رو حس میکنم ، مهم ترین دلیل من برای دنبال کردنشه.شخصیتش به دلم میشینه .هر وقت میخوام ریلکس باشم ، احساس راحتی داشته باشم و به چیزی فکر نکنم یکی از ویدیو هاشو پلی میکنم.دنبال هیچ نکته و آموزش خاصی ازش نیستم.صرفا میبینم چون حس زندگی داره و در این مقطع زمانی حسم بهش خوبه .شاید شش ماه دیگه نظرم تغییر کنه .
جدیدا اینطوری ام که زل میزنم به صفحه سفید وبلاگم و هیچ چیزی برای نوشتن ندارم .حس و حالم نیست .احساس میکنم خیلی مسخره است .احساس میکنم هیچ حرف درست و حسابی ندارم .هیچ حرف درد بخوری ندارم.حتی از این لحن روزمره و عامیانه هم برای نوشتن بیزارم
+در عین اینکه چیزی ندارم برای نوشتن، باز می نویسم . از این مرحله هم عبور میکنم .همیشه که نباید فاخر و ادبی نوشت . درست میشم.
این قسمت : بعد از کنکور ارشد
کنکور دادم و همین .بقیه اش اواخر خرداد با اعلام نتایج اولیه مشخص میشه. پرونده کنکور فعلا تا اعلام نتایج بسته شد .حس رهایی دارم .خیلی خسته ام .بعد از اینکه از سر جلسه برگشتم هم خیلی خسته بودم هم دلم میخواست این آزادی حتی کوتاه مدت رو یه جوری مصرف کنم.نخوابیدم .رفتم دنبال عزیز جون و کلی توی خیابونا دور زدیم .من آیس پک خوردم و عزیز جون آب هویج .رفتیم پارک .من از رانندگی و آزادی لذت میبردم . عزیز جون از گشت و گذار .خیلی بهش خوش گذشت.از این دعاهایی که همیشه مادربزرگا میگن ،گفت .به زوجای جوون اطراف دقت کرده بود و آرزو داشت منم زودتر زوج بشم و خیلی بخت سفیدی داشته باشم و خیلی خوشبخت باشم و اصلا یه چیز خیلی خفنی خواستار بود برای من .منم که کلا اینطوری بودم:) چون عزیز جونه و در منظومه افکارش همه ی اهداف و آرزو ها به یک ازدواج خوب ختم میشه.عزیز جونِ دیگه:))))))
+آپ دیت 20:50 ؛ از خستگی و خواب در حال متلاشی شدنم و شب مهمونیم .چشام قرمزه و باید حاضر شم .
+فردا هم استراحت میکنم .از یکشنه اول خرداد ،روتین همیشگی رو از سر میگیرم .
یکی از آدمهایی که دلم میخواد درباره اش حرف بزنم ؛ دکتر مهدی گنجی .مترجم درجه یک در حوزه رشته تخصصیم .بی نهایت ترجمه اش با مدل ذهن من همخوانی داره و سبک ترجمه اش رو می پسندم . از خوندن ترجمه هاش لذت میبرم و روحم ارضا میشه. پرداختن به جزئیات ، رفع ابهامات بسیط و کامل و به هر بهایی ترجمه تحت الفظی و غیر اصولی نکردن .آخرین آپدیت dsm5 در سال 2022 منتشر شده و همین اردیبهشت ماه ترجمه اش چاپ شد .دوست دارم این کتابُ بخونم .
این قسمت : قبل از کنکور ارشد
یه احساس مثل معلق بودن دارم.نه حس بدیه نه حس خوبیه .پنج شنبه کنکور ارشد ِ و من اینطوریم که I don't know .هیچ استرسی ندارم .کاملا خونسردم.من اینبار یک هدف کاملا مشخص دارم که هیچ نزدیک و مشابهی به اون هدف، روح منو ارضا نمیکنه.دقیقا یک چیز میخوام.یا بدست میارم یا دوباره تلاش میکنم برای بدست آوردنش و از تلاش دوباره خسته و سرخورده نخواهم شد.هیچکس ندونه، خودم میدونم سال گذشته چه سال مزخرف و گُهی بود.از هر لحاظ تحت فشار روحی بودم.این گُه بودن رو آرشیو وبلاگم و پست های ثبت موقت به خوبی نشون میده.میخوام بگم مهم نیست کنکور چه طور میگذره و از این بابت نگران نیستم .نمیدونم چرا دارم به خودم آوانس میدم . نمیدونم چرا اینقدر با خودم مهربونم .اونم با استرسی که درباره سنم(بازه 20تا 30 استرس آمیزه چون تو به زندگی ورود پیدا کردی و قراره زندگی بسازی، پی ریزی کنی ادامه ی زندگی تو ،این عقیده شخصی منه ) ، تحصیلم ،آینده ،شغلم و استقلال مالی دارم . اما با خودم مهربونم چون لایق این مهربونی هستم .من آدم خام دوران کنکور کارشناسی نیستم. استقلال مالی ندارم و در خیلی زمینه ها بی تجربه ام .اما نیمه پر لیوان نشون میده که در خیلی زمینه ها رشد کردم ، به بلوغ رسیدم و مستقل شدم.به شخصیتم شکل دادم .سبک و سیاق پیدا کردم .از خودم ایده و تفکر و دیدگاه دارم .شجاع ترم .جسور ترم .تحت تاثیر قرار نمیگیرم.اصول و چارچوب دارم . حد و مرز تعریف کردم .الویت دارم . مسیر مشخص دارم .خودمو پیدا کردم و دقیقا میدونم کدوم نقطه روی این صفحه آفرینشم. تجربه های زیادی دارم.سرد و گرم چشیدم.هزاران مشکل و مسئله رو پشت سر گذاشتم .خیلی مسائل رو هضم کردم.خیلی مسائل رو پذیرفتم.خیلی جنگیدم. لحظه های سخت زیادی گذروندم.احساس میکنم باید نیمه پر لیوان رو ببینم و نباید روح و ذهنم رو تحت فشار قرار بدم .سال 1401 رو به خودم آوانس دادم . برنامه های زیادی دارم و فکر میکنم فرصت دارم که شرایط رو اون جوری که میخوام تغییر بدم با تلاشم .به طرز عجیبی آرومم و اینطوریم که اگه اونی که میخواستی نشد؛ عیب نداره،تو ارزشمندی و لایقی و بدست میاری .همین .من همیشه سعی کردم واقع گرا باشم. میدونم با این حرفا خودم رو گول نزدم .صرفا نیاز بود مرور کنم که خیلی چیزا ندارم و خیلی چیزا دارم و خیلی چیزا باید بدست بیارم و مسیر خیلی خیلی سخته .پر از مانع و چاله هست .قرار نیست آسون باشه اما با علم به شرایط میدونم که میتونم .تلاش کردن،توانستن است .و میدونم شرایط و وضعیت دائما در حال تغییرِ و هیچ وقت شرایط خوب نیست و این منم که باید منعطف باشم و تحت هر شرایطی بهترین تلاش و عملکرد رو ارائه بدم
من امسال ،سال سختی از لحاظ روحی گذروندم. همین که از پسش براومدم به خودم افتخار میکنم .لحظه های سختی بود، گذشت و هنوز تیر و ترکشش ادامه داره.اما احساس میکنم استحقاق اینو دارم که به خودم یک فرصت اول و آخری بدم برای جنگیدن اگه نتیجه دلخواهم نبود.
تنها چیزی که باعث استرسم میشه ، مامان و باباست .چون انتظار دارن و نگرانن و موفقیت میخوان برای من .از احساس ناامیدی اونا من اذیت میشم. خیلی اذیت میشم .تنها چیزی که آزارم میده همینه .
توی این بَلبشو و نابسامانی اقتصادی و سیاسی، حتی قهرمانی استقلال هم خوشحال کننده نبود .
+از وقتی که فرهاد مجیدی فوتبال بازی میکرد تا وقتی که مربی استقلال شد ،طرفدارش بودم .دم فرهاد مجیدی گرم .
+ ووریا غفوری با اون مصاحبه جسورانه اش ،کاپیتان گونه رفتار کرد .دم ووریا غفوری گرم .
+قلب آبی برای استقلال عزیزم 💙💙💙
ما حَصَل نمایشگاه کتاب دیجی کالا و نمایشگاه کتاب سراسری برای من شد ؛ 25جلد کتاب (!) .خیلی بیشتر از همیشه خرید کردم .سه جلد کتاب مربوط به آزمون آیلتس، دو جلد روانشناسی و فلسفه و بیست جلد ادبیات طبق اون لیستی که قبلا تنظیم کرده بودم .
+ میخوام خوش بین باشم که نمایشگاه کتاب بعدی تهرانم و حضوری میرم .
+البته که نمایشگاه مجازی خیلی خرید آسون تر با دسترسی بهتری رو فراهم میکنه .
+این پست خیلی طولانی بود و از خیلی مسائل نوشته بودم.اما ترجیح دادم فعلا چیزی ننویسم و چیزی نگم .
+خوشحال و شاد و خندانم و بی صبرانه منتظر رسیدن کتابام :)
+ بعدا نوشت : کتابای نمایشگاه کتاب رسید و منتظرم که بابا امضاشون کنه .ذوق توی صورت و نگاهش وقتی از کتاب و کتاب و کتاب حرف میزنم واضحه.همیشه دوست داشته که من و الف کتابخون بار بیایم و در این راه خیلی تشویق مون کرده .بعد بیخیال شد .دانشگاه که رفتم، سر به راه شدم و مسیرمو پیدا کردم .بارها بهم گفته :بالاخره اونی داری میشی که من میخواستم :) من شبیه اونی شدم که بابا دوست داشت ولی نه از روی تحمیل و اجبار. از روی انتخاب .
خوابشو دیدم.از پله ها می اومد بالا. خندون بود.صورتش جوون ،تپل و گل انداخته بود.موهاش بلند و مشکی بود .با مهربونی منو بوسید و قربون صدقه ام رفت .حالش خیلی خوب بود.انگار به زندگی برگشته بود و همه چیز رو پذیرفته بود .از خواب که پریده ام غصه ام شد .چون نه جوونه نه صورتش سرخ و تپل. و نه خوشحاله. کمرش خمیده شده ، یک شبه هزار سال پیر شده.در مرز سوتغذیه است.افسردگی داره .هنوز عصبانیه و نپذیرفته. موهاش سفیده و کوتاه کوتاه .یه چیزایی فقط باید خوابشو بینی .
+از آبان ندیدمش .میترسم ببینمش .میترسم از این مواجه.
+آبان ماه که من پیشش بودم تازه هفته اول بود و میشه گفت بهترین حالت ظاهری رو داشته و بعدش هر روز تکیده تر شده .
+هنوزم از مرور اون یک هفته حالم بد میشه .تصاویری که پررنگ ترین قاب های تلخ زندگیمه .چهره هایی پر از غم و مرگ .سیاه ترین و غم انگیز ترین هفته ی زندگی همه ی ما بود .ما برای تحمل و درک اون حجم از تلخی خیلی بچه بودیم .خیلی.
به پایان فصل دوم سریال The good doctor رسیدم .این سریال به من خیلی نزدیکه .اون بخش عمیق روابط انسانی توی این سریال خیلی قشنگ و درست بهش پرداخته شده .درباره ی پخش پزشکی و بار علمی این سریال نمیتونم هیچ نظری بدم .اما خیلی قشنگ رابطه آدما ،رفقا،همکارا،خانواده،عشاق،هم خونه و هر رابطه ی انسانی دیگه ای رو به تصویر کشیده.دوست بودن رو چه قدر قشنگ معنی کرده . چه قدر زیبا نشون داده که یک پزشک فقط پزشک نیست و در درجه اول یک انسانه و ابعاد اخلاقی یک پزشک مهم و قابل توجه .فکر کنم من اولین نفری باشم که با این سریال اشک ریختم و احساساتی شدم . و از دید یک اوتیستیک به دنیا نگاه کردن هم از نقاط قوت و جالبه این سریاله .این سریال به من یادآوری میکنه ما آدما چه قدر بهم نیاز داریم . نه به کمک هم .صرفا به حضور هم نیاز داریم .فیلم پر از نکات ریز و درشت احساسات و عواطف انسانی .شاید خیلی ساده و پیش پا افتاده و سر راست این مفاهیم رو به تصویر کشیده اما هر کردم از ما به عنوان یک انسان چه قدر با محیط،اطرافیان و پیرامونمان در شان یک انسان برخورد میکنیم ؟!چه قدر به این موضوع توجه داریم که انسان باشیم ؟؟چه قدر انسانیم؟!
+به نقاط ضعف نپرداختم .
+ فصل دوم با یک زخم عمیق روحیم ور میرفت به دنبال جریان اتفاقاتی که برای یکی از شخصیت های سریال می افته و منو بیش از پیش احساساتی میکرد .البته به درکم درباره اون زخم و اتفاقات پیرامونش هم کمک کرد.
+خیلی سلیقه فیلمی من مثل همه نیست و فیلمهایی که همه دوست دارن ،من دوست ندارم و فیلمهایی که من دوست دارم برای بقیه خیلی چشم گیر نیست . این سریال در عین سر راست بودن و شاید ساده بودنش برای من بی نهایت جذاب بود به سبب مفاهیم علوم انسانی .
این علاقه شدید قلبی من به شهر شیراز از کجا میاد ؟!😍
" آمار و ارقام ِ من "
ولی بعضیام ،بد سوختن پای عشق .حتی نمیشه لحظه ای تصور کرد اون رنج ِ عجیب و غریب ِ دردناک نرسیدنُ .چندتاشونو دیدم. بدجوری داغون شدن.نه دوا داره نه درمون .خیلی باید خوش شانس بود که ضرب اول برسی به اونی که حال دلت کنارش خوبه و همه چیز دو طرفه است .احتمال ضرب اول از هر بیست نفر ،یه نفره به نظرم. بعد این احتمال در ضرب دوم و سوم و چهارم تصاعدی بالا میره؟! نمیدونم. آمار و ارقام دستم نیست .فقط آمار نه چندان درخشان ضرب اولی ها رو دارم . چه مزخرفی دارم سرهم میکنم من ؟! :/ خودمم نمیدونم .ولی یهو یاد اون دوستم افتادم که سه سال پای یه عشق ناکام سوخت ،خاکستر شد ،از اون خاکستر یه آدم دیگه جوونه زد با هزاران چاله چوله روحی و شخصیتی .منم رسم رفاقتمو به دلایلی باهاش بهم زدم و کلا دیگه ازش خبری ندارم .انسان خیلی خوبی بود .انسان بود به معنای واقعی کلمه.پر از عواطف و روحیات بکر انسانی .پر از مهارت و خلاقیت و ایده .قلم زیبایی هم داشت که بعد از اون عشق خشکید و دیگه هیچ وقت مثل قبل نتونست بنویسه .امیدوارم حال دلش خوب باشه .
این روزا دلم بدجوری هوای مشهدکرده.از آخرین باری که مشهد بودم حدودا چهار سال میگذره.باهمه ی عقاید کج و معوجم ، امام رضا تنها چیزیه که دست نخورده مونده توی دلم.خیلی عوض شدم .خیلی تغییر کردم.همچنان در حال دگردیسی ام در حوزه مسایل اعتقادی و نمیدونم با خودم چند چندم و کجای داستان ایستادم.اما عمیقا به امام رضا ،حرم پر از ارامشش ایمان و اعتقاد دارم .عمیقا حضورش رو حس میکنم و نه از روی خرافه و اعتقادات بقیه.این عقیده از درون خودم تراوش شده و به همین خاطر اینقدر دست نخورده باقی مونده.دلم ناآرومه ، دلم تنگه و خودش میدونه چرا.دلتنگ صحن انقلابم.دلتنگ اون ارامش و سکوت با وجود جمعیت میلیونی که حضور داره.دلتنگ صدای نقاره هنگام طلوع افتابم .نقاره صبح حس بهتری بهم مبده.دل تنگ اون حال و هوام.دل تنگ اون محیطم.دل تنگ اون سیگنال مثبتی که اونجا متساطع میشه.دل تنگ اون ارامش قلبی و ارامش خیالم.ز غوغای جهان فارغ .همه ی اون چند روز بسط میشینم یه گوشه خلق الله رو میبنم.بیشتر از چند رکعت نماز نمیخونم .زیارت امین الله میخونم.گاهی گریه میکنم .گاهی از تماشا کردن ،مسخ میشم. و هیچ وقت از یه حدی نزدیک تر نشدم. دور ایستادم همیشه.
+ایکاش دعوت نامه بفرست .
+اسلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
همیشه یک لیوان چای سرد شده روی میز مطالعه ام هست .اسم این بیماری که مدام چای می ریزی، بعد سرد میشه و دور ریخته میشه چیه ؟! من از این بیماری چند ساله رنج میبرم و هر روز و هر روز در حال تکرار شدنه. در روز شاید دو الی سه لیوان اینطوری دور ریخته میشه .عادیه اصلا ؟!
+سندرم چای بی قرار؟!
+سندرم چای سرد؟!
به کرات در روزمره میشنوم که " من کمال گرا هستم "، " من مهرطلب هستم" با یک فخر و افتخار به مثابه داشتن خصیصه ای ارزشمند .این مثال یکی از همان آسیب های فضای مجازی،شبکه های اجتماعی و "هر انسان یک تریبون" است .هر غیر متخصصی، از جایگاه تخصصی ،توسعه فردی و راه و روشِ بهبود زندگی آموزش میدهد و در ادامه ی یادگیری قطعه قطعه شده ،نتیجه میشود بیان کردن یک تله شخصیتی به عنوان یک ویژگی شخصیتی مایه ی مباهات.کمال طلبی منفی (perfectionism) و مهرطلبی( self-disclosure) تله های شخصیتی هستند که بیشترین اشتباه کاربردی در معنا و مفهوم رو دارند .
+مهرطلبی : نوعی باج دادن کادو پیچ شده در پوششی از مهر ،محبت و دوست داشتن .یک نوع سرویس دهی بیش از حد برای مطلوب بودن و مطلوب ماندن .مهر طلب ها نوعی حقارت را تحمل میکنند و بعد نقش قربانی میگیرند .حس میکنند مورد سواستفاده قرار گرفته اند و استثمار شده اند .
+معمولاً هر واژه و اصطلاحی که به شکل گسترده مورد استفاده قرار میگیرد، از معنا و مفهوم اصلیاش هم دورتر میشود و به تدریج به یک واژه چتری برای پوشش انواع مفاهیم تبدیل میشود.این وضعیت برای کمال طلبی هم اتفاق افتاده است. به این معنا که بسیاری از ما کمال طلبی را برای انواع رفتارها و مشکلات خود – حتی اگر واقعاً ارتباطی با این مفهوم نداشته باشند – بهکار میبریم.(منبع: متمم)
+این مقاله متمم تعریف کامل و درستی از کمال طلبی ترسیم میکند.کیلیک
یه سوال : قربون صدقه و عاشقانه هایی که برای نفر قبل داشتین،چه طوری میشه به نفر بعدی بازم همونا رو بگی ؟!قربون صدقه ها و عاشقانه های جدید خلق میکنید ؟! مگه "دوستت دارم " رو چند مدل و چند تا مترادف داره ؟!
+ شخصا عقل ،منطق ،شعور و احساسم این یه مورد رو نمیتونه هندل کنه .یعنی اصلا چه طوری میشه که اون حرفای قبلی رو به یه نفر جدید زد و حالت از خودت بهم نخوره و اصلا یاد نفر قبلی نیفتی؟! چه طور میشه واقعا ؟!
+جامعه هدف سوال من اون دسته از افرادی نیستند که هفته ای یکبار ،ماهی یکبار ،چند ماهی یکبار آدم عوض میکنند .جامعه هدف سوال من، اون دسته از آدم هایی هستند که توی رابطه متعهدند و مثلا بعد شش ماه ،یکسال و حتی بیشتر به هر دلیلی رابطه شون تموم میشه.
یک دسته از آدمها هستند که خیلی زود خودمانی میشوند .فاصله را به طُرفه العینی طی میکنند و خیلی زود ارتباط برقرار میکنند .به حد عجیبی زود صمیمی میشوند و تو اصلا مات و مبهوت میمانی که چگونه رفتار کنی .یک جور صمیمیت حال بهم زن که هیچ عمقی ندارد و یک تظاهر به صمیمی بودن است. این افراد مرا می ترسانند و کنارشان احساس امنیت نمیکنم . مجبور به تظاهر میشوم چون من با هیچ کس خیلی زود صمیمی نمیشوم.فاصله را آرام طی میکنم .محترمانه .طبق یک خواست دوطرفه .این دسته افراد رفتار گوناگونی نشان میدهند که از چشم من خیلی عجیب است .زود دستت را میگیرند .بغلت میکنند .لپت را ماچ میکنند .به سرعت وارد مسائل خصوصیت میشوند و نظر میدهند .خواستار شماره تلفن ،اطلاعات دقیق شخصی با عنوان فامیلیت چیه .کجا زندگی میکنی .بابات چیکاره است .یا اینکه خیلی بیش از حد محبت میکنند و تو از محبت کردن بیش از حد معذب میشوی و با کلمه "عشقم" صدایت میزنند .یا خیلی شوخی میکنند و شوخی ها به سمت شوخی های منحرفانه و جنسی میرود.یا اینکه خیلی زود شروع به درد و دل کردن و نالیدن از مشکلاتشان میکنند .این صمیمیت و قاطی شدن زود هنگام در مدل ذهنی و شخصیتی من یک خطر تلقی میشود،گارد دفاعی میگیرم و سعی میکنم دور تر بایستم .
+صمیمیت واژه ای عمیق است که طی ده دقیقه اتفاق نمی افتد و به یک بازه زمانی حداقل چند ماهه نیاز دارد .صمیمیتی که از شناخت منشا میگیرد، واقعی و دلچسب است .
+آشنا شدن و صمیمی شدن دو مفهوم جداست .
+ این متن هم درباره جنس موافق و هم جنس مخالف صدق میکند .
خب همین حالا متوجه شدم که وبلاگم در لیست به روز شده ها قرار نمی گیره . جالب بود .من از اینکه در لیست به روز شده ها باشم ،حس خوبی نداشتم و معمولا یا بدون عنوان منتشر میکنم یا چند روز ثبت موقت میمونه نوشته ها .ولی اینکه به چه دلیل وبلاگم از لیست حذف شده مهمه برای من.
《 نوشتن 》
اولین مقابله همه ی ما با "نوشتن یک متن" در دوران ابتدایی و با زنگ انشا تداعی میشود .من از انشا نوشتن ،انشا خواندن و زنگ انشا متنفر بودم .این تنفر در دوران راهنمایی هم ادامه پیدا کرد. هیچ وقت انشا نوشتن را دوست نداشتم و هیچ ذوق ، قریحه و ایده ای هم نداشتم.هیچ انشا قشنگی هم در هیچ دوره ای ننوشتم .من ریاضی دوست داشتم.هنوز هم دوستش دارم. همیشه بچه درسخوان کلاس بودم و ریاضی رفع اشکال میکردم . این همه فن حریف بودن در ریاضی موجبات افتخار من بود .رابطه ام با درس ادبیات هم خوب بود و اتفاقا که ادبیات هم نقطه قوت من بود ،اما انشا ،هرگز .امتحان انشا هم ده خط با خطی درشت چیزی سرهم میکردم و می نوشتم. چون بچه زرنگ کلاس ادبیات بودم و رابطه ام با دبیر ادبیات خوب بود،بیست میشدم .
سال های زیادی ست که وبلاگ شخصی دارم و وبلاگ می نویسم.وبلاگ نویسی بخشی از شخصیت من شده .از سال های قبل از فروپاشی بلاگفا وبلاگ داشته ام .بعد چند سال در میهن بلاگ ، وبلاگ داشته ام .بعد از شهریور 98دوباره به آغوش بلاگفا برگشته ام.خیلی متناقض است که هیچ گاه به انشا علاقه نداشته ام ولی وبلاگ نویسی را دوست دارم و سال هاست که دست و پا شکسته می نویسم .الان معتقدم که هیچ استعدادی در نوشتن ندارم اما نوشتن را دوست دارم . این دوست داشتن ِ نوشتن به صورت جدی در سال اول دانشگاه کلید خورد .به سبب اینکه باید در این رشته نوشتن بلد باشی و مجبور باشی که دوستش داشته باشی . باید مهارت ِ انتقال دانسته ها از طرق نوشتن را داشته باشی و به عنوان یک آپشن تو را در این رشته جلو میندازد .حالا در نقطه ای قرار دارم که نوشتن غیر داستانی و جستار نویسی را بی نهایت دوست دارم،اما استعدادی ندارم و البته آموزشی هم در این زمینه ندیده ام و افتضاح تر از فاجعه می نویسم..بعد از چند سال کلنجار به این نقطه رسیده ام که به چه سبک نوشتنی علاقه دارم و چه سبک نوشتی را باید آموزش ببینم و چه مسیر طولانی باید طی کنم . با وجود بی استعدادی ،علاقه ی زیادی دارم و از آنجایی که استعداد هیچ وقت به اندازه علاقه و پشتکار برایم فاکتور مهمی نبوده قصد دارم کلاس های مقدماتی نویسندگی غیر داستانی شرکت کنم .کلاس های جستار نویسی، روش تحقیق و مقاله نویسی شرکت کنم.ادبیات داستانی و کلاسیک بخوانم.شعر بخوانم.کتاب هایی درباره نویسندگی و جستار نویسی بخوانم .و البته که کتاب های غیر داستانی بیشتری در حوزه رشته و غیر رشته ام بخوانم.چنین مسیری را برای حوزه خواندن و نوشتن متصور شده ام تا ببینم میشود از خودم یک نیمچه جستار نویس آماتور در بیاورم یا نه .
نمیتونم بنویسم .نمیتونم بنویسم .نمیتونم بنویسم.تنها چیزی که نمیتونم ازش بنویسم و تنها چیزی که رهام نمیکنه توی هیچ لحظه ای .چسبیده به من .توی لحظه های خوشی میاد ناخوشم میکنه .توی لحظه های ناخوشی میاد به من میگه : عضه منم بخور.به خاطر منم گریه کن.به خاطر منم قلبتُ تیکه پاره کن. نفسمو سنگین کرده توی همه ی لحظه های زندگیم .یه لایه خاکستری پیچیده اطراف خودم و زندگیم .به هر چیزی که فکر کنم اونم به صورت پیش فرض وجود داره که منو عذاب بده .
مثل بختک افتاده روی خودم ،زندگیم ،خوشیم،ناخوشیم افکارم،رویاهام،احساساتم،عواطفم،منطقم،اخلاقم و هر چیزی که فکرشو کنی .ازش خلاصی ندارم .تموم نمیشه . هیچ بازگشتی ممکن نیست .
عذاب کشیدن چه طوریه مگه ؟!
همینطوریه . حتی نمی تونم از دردش ناله کنی. بهش عادت نمیکنم. از دردش سِر نمیشم .هست تا هست .
+دیشب که از گشت و گذار یک روزه خانوادگی برمی گشتیم . وقتی که سکوت ،جاده و تاریکی بود . سرمو تکیه داده بودم به شیشه ماشین.همه ی خوشی طول روز رو بالا آوردم .داشتم خفه میشدم.خوشحالی عمیق رو دیگه لمس نمیکنم . حتی نوک انگشتامم بهش نمیرسه .همه اش شده تظاهر به خوشحال بودن.حس میکنم این موضوع فقط با مردن تموم بشه . با مردن دیگه لمسش نکنم .امروز اینجوری فکر میکنم ،فردا نمیدونم !
+هرکسی یه جوری خوب نیست،منم اینجوری خوب نیستم .زندگی همینه؟! هوم ؟! گُه بزنن به این زندگی که بند نافشو با خوب نبودن و رنج بریدن.
+امروز برای n امین بار (شمارشش از دستم در رفته) طی این مدت ،از دست دادم.یک، از دست دادن با شیب ملایم رو تجربه کردم .شروعِ از دست دادن سال گذشته اردیبهشت ماه رقم خوردم .و امروز آخرین بقایا رو از دست دادم .من امروز برای همیشه بزرگ ترین تیکه از وجودم رو از دست دادم.. برای لحظه ای سرد و گرم شدم .کاسه ی چشمم پر خون شد .خودمو لحظه ای پر از ضعف و استیصال پیدا کردم .چه کار باید میکردم ؟!چه کاری میتونستم انجام بدم اصلا ؟!
+من بین هیچ درد و رنجی تفاوت قائل نمیشم .همونطور که بین دل درد، سردرد ، دندون درد و معده درد تفاوتی قائل نیستم. همونطور که بین درد روحی و جسمی تفاوتی قائل نیستم .درد ،درده! شاید شدت متفاوتی رو احساس کنی اما قانون گیرنده عصبی ما صفر و صده. اگه دردی متحمل میشی و حسش میکنی ینی سیستم عصبی تو تحریک شده و تو اون درد رو با همه ی وجود حس میکنی .
+اما " از دست دادن ". از" از دست دادن " چی باید بنویسم ؟! هر روزه در حال از دست دادنیم. با هر چیزی که از دست میدیم بخشی از وجودمون هم جدا میشه و باهاش میره. تا ابد" از دست دادن " دردناک ترین رنجِ لیست منه. امروز هم یکی از اون بزرگ ترین تیکه هاشو از دست دادم.
+ایکاش خیلی گریه کنم .ایکاش بتونم این فقدان رو هضم کنم .
راستی را
مختوم
من به تقدیر و به پیشانی و اینگونه اباطیل
ندارم باور.
اگر از من شنوایی داری
میگویم
هر کسی قطرهی خُردیست در این رودِ عظیم
که به تنهایی بیمعنی و بیخاصیت است،
و فشارِ آب است
آن ناچاری
که جهتبخشِ حقیقیست.
ابلهان
بگذار
اسمش را
تقدیر کنند.
□
حرفِ من این است:
قطرهها باید آگاه شوند
که به همکوشی
بیشک
میتوان بر جهتِ تقدیری فایق شد.
بیگمان ناآگاهیست
آنچه آسانجو را وامیدارد
که سراشیبی را
نام بگذارد تقدیر
و مقدّر را
چیزی پندارد
که نمییابد تغییر.
رودِ سردرشیب این را مفتِ خود میشمرد؛
رودِ سردرشیب
به همین ناآگاهی زندهست،
و به نیروی همین باورِ تقدیری
زنده و تازَندهست.
اینچنین است که ما هم ــ من و تو ــ
سرنوشتی اینسان مییابیم:
تو
غمین و مأیوس
مینشینی ساعتها
سر سکّو
جلوِ خانهی تاریکت
غرقِ اندیشهی بیحاصلیِ این همه سال
که چه بیهوده گذشت؛
و من
این گوشه
در این فکرِ عبث
که بیابم جایی همنفسی:
غمگُساری که غمی بگذارم با او
باری از دل بردارم با او.
و در این ساعت
رود
سرخوش از باورِ تقدیری آسانجویان
همچنان در تک و در تاز است؛
که چنین باور
تا هست
عمرِ آن بهرهکشِ قحبه دراز است.
+بخشی از شعر "پیغام" از کتاب " مدایح بی صله " نوشته ی احمد شاملو.
این قسمت : همسایه بیشعور (۲)
ایکاش این خانواده متوجه باشند که در سطح زندگی شهری و با وجود پیشرفت تکنولوژی در زمینه در باز کن و آیفون .کوبیدن به در با لگد ، به صورت ممتد در هر سرعت از شبانه روزی چیزی جز بیشعوری رو ثابت نمیکنه.و با وجود دو تا پسر دوقلو بچه سن که دائم در حال رفت و آمد به کوچه و حیاط هستند ،خانواده کم رفت و آمدی به حساب نمیان و فرآیند کوبش به در یک فرآیند هر دقیقه و هر لحظه است .
+فقط دلم میخواد دهنمو باز کنم ، چشامو ببندم و هر چی ناسزا بلدم حواله شون کنم. خب این آیفون لعنتی رو درست کنید .اه.
+این جمله ی" تحصیلات شعور نمیاره" یک دنباله داره با عنوان " پول و ثروت هم شعور ،فرهنگ،ادب و کلاس نمیاره ؛ خریدنی هم نیستند".
《کنشگری در من مُرده》
اخبار گوش نمیدهم ، هیچ کانال و سایت خبری هم دنبال نمیکنم.این گزاره ها از باب افتخار و من "خیلی بی خیالم " نوشته نشد.ترجیح داده ام مثل کبک سرم زیر برف باشد و بی خبر، از بدبختی های روزانه و لحظه به لحظه باشم .با دانستن نه کاری میتوانم انجام دهم نه جلویش را میگیرم نه میتوانم حقی پس بگیرم نه میتونم اعتراض کنم.نه میتوانم مفید باشم.بتصمیم گرفتم که نفهمم اطرافم در دنیای سیاست و اقتصاد چه میگذرد.نفهمم که محیط زیست در حال نابودیست به واسطه عدم مدیریت منابع .واقعا با دانستن این اخبار هر روزه که تمام نمیشود و سرطان گونه هر روز در حال رشد و افزایش است ، فقط نا امید تر و عصبی تر میشوم.اصلا کنشگر اجتماعی و سیاسی نمیخواهم باشم.من آن آدم بی تفاوت و مفلوک هستم .آدم خنثی و شاید محافظه کار و منفعت طلب .هر چه . فقط دوست ندارم با مرور هر روزه اخبار بفهمم هر روز در حال فقیر تر شدن و بدبخت تر شدنیم و هر روز یک قدم به عقب میرویم . خودم را زده ام به نفهمی.به دور از انسانیت . به دور از اخلاق .به دور از نوع دوستی .هر چیزی که اسمش هست . من آن آدم بزدل و از همه جا بی خبری هستم که نمیخواهم بدانم هر دقیقه فقیر تر و قدرت امرار معاش کمتر میشود .نمیخواهم بفهمم که امروز فلان خشونت و فلان سرکوب یقه ی مردم را گرفته .نفهمم که طرح صیانت اینترنت تصویب شد. نفهمم که نان ،ماکارونی و آرد یک شبه قیمتش سر به فلک کشیده .این گرانی آرد را دیروز از مامان شنیدم .نمی دانستم.مثال ها آورد که مثلا یک باگت میشود ده هزار تومان . کیک تولد فلان مبلغ .خرید نان با دادن کد ملی امکان پذیر است. با ناباوری گفتم : امکان نداره،مگه میشه همچین چیزی؟؟ .این چه کثافتی ست که درست کرده اند برای ما ؟؟؟گرانی های قبل گردن دولت قبل بود. گرانی های این دولت مقصر کیست ؟!گرانی نان و آرد که قوت غالب خانواده های ایرانی است برای خانواده های سطح متوسط هم مشکل زاست چه برسد به مردم تنگ دست تر و کم بظاعت تر.همه تماشا میکنیم که آخرش چه میشود .تا کجا میرود . تا کی میرود.
همین تعطیلات عید فطر تمام شهر های توریستی یک هتل و مسافرخانه و ویلا خالی نبود برای کرایه کردن.تعطیلات نوروز بدتر.سفرها و پرواز های خارجی را فاکتور گرفتم.به همان اندازه که فقیر و کم بضاعت در این مملکت وجود داره . به همان اندازه آدم غنی و ثروت مند وجود دارد .فقیر هر روز فقیر ترو غنی هر روز غنی تر .
و طبقه وسطی که در حال از بین رفت است و به سمت خط فقر در حال پسرفت .مملکت امام زمان، اینجاست . مملکت حضرت علی .مملکت عدالت علی وار .مملکت منش حسین وار .
+ دیده پر خون است .از چی باید نوشت ؟؟از کدوم درد ؟؟از کدوم مشکل؟؟ از کدوم ظلم ؟؟؟ از کدوم حق ؟!
driving again
1.تا وقتی که رانندگی برای من جدیده ،تجربه های جدید کسب میکنم، اتفاقات جدید می افته و تکراری نشده از رانندگی می نویسم . فکر نکنم هیچ وقت از رانندگی خسته بشم و دوستش نداشته باشم.من از بچگی انتظار کشیدم برای رانندگی و راننده بودن.
2. از یه جایی به بعد که ترسم از رانندگی ریخت ، خیلی ریلکس و خونسرد شدم حین رانندگی .حوصله و صبوری ام که از ویژگی های بارز شخصیتی منه به خاطر همین به ماشینا راه میدم ،خیلی عجله ندارم،راه بقیه رو نمیگیرم، به بوق و شلوغ بازی های خصوصا راننده های مرد توجهی ندارم و دست و پامو گم نمیکنم .
3.بابا میگه: چرا راه میدی به بقیه؟! میگم: چون کارما به دادم می رسه و بقیه ام به من راه میدن . میگه : هوشمندانه است .😂 بابا کاملا به رانندگی من اعتماد کرده و کنارش آرامش دارم .
4.اما همه ی اینا تا وقتیه که مامانم صندلی شاگرد ننشسته باشه . اولا خیلی شلوغ میکنه و گاها جیغ میزنه.دوما به من اعتماد نداره حین رانندگی .سوما اعتماد به نفس منو نابود میکنه .اما خب من واقعا اصولی رانندگی میکنم،چشم دارم،کنترل دارم به شرایط و از همه مهم تر کلاژ و ترمز زیر پای منه نه مامان .
5.دیشب توی یه خیابون کم عرض و شلوغ ،یهو مامان گفت : دور بزن یه چیزی یادم رفت بخرم . اولش گفتم: نه ..اینجا شلوغه. کم عرضه .نمیتونم دور بزنم.توی اون شلوغی میگه: پیاده شو، من دور بزنم ، بعد دوباره تو بشین .اینو که گفت بهم همچین برخورد . گفتم نخیر . این چه مدل رانندگی کردنه؟؟؟ خیلی بهم توهین شد .همونجا راهنما زدم و راه گرفتم .دور اول رو زدم .دو طرف راه بند اومده و ماشینا منتظر .باز جیغش رفت هوا .شالم افتاده بود ، به اونم گیر میداد .وسط خیابون میگه: نمیخواد دور بزنی.اونم وقتی که راه رو بند آوردم . با خشم نگاهش میکنم و هیچی نمی گم.دنده عقب میرم و دور میزنم .میگه رد نمی شی..فریاد که می افتی توی جوب الان .آخه زن حسابی. من خودم چشم دارم.توانایی استدلال و محاسبه دارم.یکم به من اعتماد کن . تنها کاری که اون دقایق کردم هر چی میگفت گوش نمی دادم. کار خودمو میکردم. به مهارت خودم کاملا اعتماد داشتم .دور زدم ، خیلی خوب .کلا شاید این دور زدن 30ثانیه طول کشید .در این حد مسلط و با سرعت عمل بودم.همون لحظه به خودم افتخار کردم.به خاطر اینکه خونسرد بودم و به حرف مامان گوش ندادم و به خودم اعتماد کردم.رسیدیم خونه .میگه : ببخشید من خیلی شلوغ کردم.خیلی خوب دور زدی . خوب رانندگی میکنی .آفرین . بهش میگم : دیگه با هم جایی نمیریم .آخرین بار بود .😂
ده کلمه مورد علاقه من :
1.نور
2.سکوت
3.سبز
4.نوازش
5.جسارت
6.رنج
7.باران
8.آزادی
9.شفقت
10.گربه
+چه کلماتی مورد علاقه ی شماست؟؟؟
با توجه به تجربه ی شخصی تون از زندگی ؛
"زندگی و زیستن "
آیا زیستن رنج آور است ؟!آیا زندگی یک رنج است ؟! یا صرفا زندگی همراه با رنج است ؟!آیا از اینکه شانس زندگی کردن داشتید خوشحالید؟؟؟آیا تجربه ی زیستن برای شما ارزشمند است ؟! آیا در یک نگاه زندگی را دوست دارید؟! آیا ما زیستن را انتخاب کردیم یا برای زیستن انتخاب شده ایم ؟! آیا ما در انتخاب ،اختیار داشتیم؟!
" در ادامه "
آیا حاضرید این تجربه را برای یک موجود دیگر رقم بزنید ؟؟؟آیا به دور از شرایط سیاسی ،اجتماعی و اقتصادی حاضرید که این تجربه را برای یک موجود دیگه فراهم کنید ؟؟ آیا ما با تصمیم تولید مثل ،تجربه زندگی را به یک موجود دیگر تحمیل میکنیم ؟!آیا تولید مثل یک خودخواهی است ؟!هدف از تولید مثل صرفا تولید مثل و امتداد نسل است ؟! آیا از نظر افکار عمومی، تولید مثل یک مرحله ای است که همه باید آن را طی کنند و در صورت طی نکردن ناهنجار است؟! از گذشته تا به امروز ماهیت و هدف تولید مثل تغییر کرده؟!آیا تولید مثل یک "باید " است یا یک "انتخاب"؟!اگر یک انتخاب باشد چرا تعداد کثیری(98درصد به بالا) از آدم ها تولید مثل را انتخاب میکنند ؟؟؟آیا پای غریزه در میان است ؟! آیا تولید مثل باعث میشود فرآیند زندگی کردن و زیستن تکمیل شود؟! . . .
من چنان آینهوار
در نظرگاهِ تو اِستادم پاک،
که چو رفتی ز برم
چیزی از ماحصلِ عشقِ تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیرِ اندوهی در دل، غیرِ نامی به زبان،
جز خطوطِ گُم و ناپیدایی
در رسوبِ غمِ روزان و شبان...
+شعر از شاملوی عزیزم
مسواک میزدم که متوجه تنگی نفس و کم آوردن هوا شدم .مسواک را بیرون آوردم و با دهن کف آلود سعی میکردم از بینی و دهان با هم ، عمیقا نفس بکشم و کمبود هوا را جبران کنم.با هر مصیبتی که بود مسواک زدم .روی تخت چهارطاق دراز کشیدم .سعی میکنم ریلکس باشم و اعضای بدنم را شل کنم .از همین قرتی بازی های ریلکسیشن ،مدیتیشن و تن آسودگی .اما احساس میکنم راه تنفسم بسته شده و برای هوا تقلا میکنم .یک جوری میشوم ، چیزی بین گریه و بغض و بُهت .اشک را پس میزنم .خودم را میزنم کوچه ی علی چپ .مدایح بی صله را میگیرم جلویم و با همان نفس تنگی غرق کتاب میشوم .
فکرم میره به جاهایی که نباید بره. پا پِی چیزی میشم که نباید اصلا فکرشو کنم .فکرم میره تا ته تهش، نقطه ی صفر ، بعد ته دلم خالی میشه .هیشکی نمیدونه ته دل آدما چی میگذره .مثلا هیچ احدی جز خودم حتی گمان نمیکنه من درگیر همچین موضوع و مشکلی ام .حتی هیچ وقت در ذهن و فکر منم همچین رنجی نمی گنجید. دلم آروم نیست . به طرز احمقانه ای بی تابم . بی تاب یه حدسم از حس ششم .بی تاب یه حس نامعلوم . حس میکنم در حال از دست دادن دوباره ام شایدم از دست دادم و بی تابیم از اونه.اصلا چی باید بنویسم ؟!چه طوری بنویسم ؟؟؟چه طوری این حالِ گُه باید توصیف بشه؟؟ .کی میدونه ما با دلامون چه رنج هایی کشیدیم .چه خفه خون ها گرفتیم .چه درد ها تحمل کردیم .کی میدونه؟! هوم؟!