|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
این قسمت : بعد از کنکور ارشد
کنکور دادم و همین .بقیه اش اواخر خرداد با اعلام نتایج اولیه مشخص میشه. پرونده کنکور فعلا تا اعلام نتایج بسته شد .حس رهایی دارم .خیلی خسته ام .بعد از اینکه از سر جلسه برگشتم هم خیلی خسته بودم هم دلم میخواست این آزادی حتی کوتاه مدت رو یه جوری مصرف کنم.نخوابیدم .رفتم دنبال عزیز جون و کلی توی خیابونا دور زدیم .من آیس پک خوردم و عزیز جون آب هویج .رفتیم پارک .من از رانندگی و آزادی لذت میبردم . عزیز جون از گشت و گذار .خیلی بهش خوش گذشت.از این دعاهایی که همیشه مادربزرگا میگن ،گفت .به زوجای جوون اطراف دقت کرده بود و آرزو داشت منم زودتر زوج بشم و خیلی بخت سفیدی داشته باشم و خیلی خوشبخت باشم و اصلا یه چیز خیلی خفنی خواستار بود برای من .منم که کلا اینطوری بودم:) چون عزیز جونه و در منظومه افکارش همه ی اهداف و آرزو ها به یک ازدواج خوب ختم میشه.عزیز جونِ دیگه:))))))
+آپ دیت 20:50 ؛ از خستگی و خواب در حال متلاشی شدنم و شب مهمونیم .چشام قرمزه و باید حاضر شم .
+فردا هم استراحت میکنم .از یکشنه اول خرداد ،روتین همیشگی رو از سر میگیرم .