|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
فکرم میره به جاهایی که نباید بره. پا پِی چیزی میشم که نباید اصلا فکرشو کنم .فکرم میره تا ته تهش، نقطه ی صفر ، بعد ته دلم خالی میشه .هیشکی نمیدونه ته دل آدما چی میگذره .مثلا هیچ احدی جز خودم حتی گمان نمیکنه من درگیر همچین موضوع و مشکلی ام .حتی هیچ وقت در ذهن و فکر منم همچین رنجی نمی گنجید. دلم آروم نیست . به طرز احمقانه ای بی تابم . بی تاب یه حدسم از حس ششم .بی تاب یه حس نامعلوم . حس میکنم در حال از دست دادن دوباره ام شایدم از دست دادم و بی تابیم از اونه.اصلا چی باید بنویسم ؟!چه طوری بنویسم ؟؟؟چه طوری این حالِ گُه باید توصیف بشه؟؟ .کی میدونه ما با دلامون چه رنج هایی کشیدیم .چه خفه خون ها گرفتیم .چه درد ها تحمل کردیم .کی میدونه؟! هوم؟!