|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
بار ها در این وبلاگ به هر صورت و زبانی از سیگار اعلام ناخشنودی و تنفر کردم .شاید به دوران کودکی ام برمیگردد .نمیدانم. دوره ی ِ کودکی که تا سن ده سالگی ریه ام با دود سیگار ِ پدر، پر و خالی شده .بعد سیگار را ترک کرد.خودخواسته دیگر لب نزد .لب نزد تا همین آبان گذشته .حین سوگ و عزا رد سیگار را در دستش زدم.بغلم که کرد بوی گند سیگار دماغم را جمع کرد.سوال که پرسیدم،کتمان کرد.بار دوم در همان روزهای سیاه وقتی در حال نزدیک شدن به ماشین بودم دیدم به چه سرعتی سیگار را پرت کرد .باز هم کتمان کرد.بهم ریخته بودم برای پدری که به آغوش تیغ آلود سیگار بازگشته .به واسطه شوک و مصیبت وارده جای تعجب نداشت . شدم جاسوسی که هر لحظه دنبال پیدا کردن شواهدی مبنی بر ادامه ی استعمال بود .چندین و چند بار دیگر هم دیدم .حرف زدیم.حرف زدن خوب پیش نرفت .دیروز بسته ی سیگار را در یخچال پیدا کردم .برای من لحظه ی سختی بود .از آبان ماه تا همین دیروز با خودم بارها کلنجار رفته ام.با خودم به این نتیجه رسیدم که " بدن خودشه .من پدر و مادر، بابا نیستم .من حق جاسوسی و تجسس ندارم .من مسئول بقیه نیستم.من مسئول درست و غلط بقیه نیستم.درست و غلط یک معنی نسبیه .من حق ورود به حریم خصوصی بقیه رو ندارم .قرار نیست بقیه طبق میل من رفتار کنند .قرار نیست ایده آل من با بقیه یکسان باشه . " دیروز که بسته را پیدا کردم هم حس کردم خالی شدم.هم حس کردم که رها کردم . دیگر مهم نبود .دیگر اشاره ای نکردم. پذیرفتم .شش ماه کلنجار رفتن نتیجه داد و بالغانه ترین رفتار را به دنبال داشت .سیگار تنها چیزی بود که همه ی واکنش ها و رفتار بالغانه را از من میگرفت.تنفر و خشمم را شعله ور میکرد .کودک 6ساله ای میشدم با چشمانی اشک آلود و ملتمس.حس پذیرفتن و رها کردن دیروز را دوست داشتم .