|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
یکی از پناهگاه هایی که سال گذشته در حال بد آن روزها کشف کردم ،حیوانات بود .من قبلا هم آدم ترسویی نبودم ولی خیلی نزدیکی و علاقه ای به حیوانات هم نداشتم .اما سال گذشته ، آرامش و حس خوب را در حیوانات پیدا کردم.علاقه مند شدم و هیچ ترسی نداشتم .من یک معصومیت ،پاکی همراه با آرامش و شعور رو در حیوانات پیدا کردم و شیفته شدم .حال بدی که باعثش آدم ها بودن با حیونات تسلی پیدا میکرد .آن حال بدم بزنگاه و نقطه عطفی شد برای دوستی با حیوانات .
دومین پناهگاه ِ آن روز ها برای من ، نوشتن بود .مینویشتم .کلمات را از قلب و مغزم بیرون می کشیدم . هر روز می نوشتم . هزاران نوشته ی ثبت موقت در این وبلاگ وجود دارد .برای آن روز هاست .نمیگذاشتم کلمات در درونم بوی تعفن بگیرند .گاهی نا موفق بودم .آنقدر رنج سنگین بود و کلمات در لایه های درونی تر دفن شده بودند که زورم نمی رسید . صفحه ی سفید را باز میکردم و زل میزدم اما کلمات جاری نمی شد . آن لحظات خیلی کلافه میشدم.حالم بد میشد .دسترسی به کلمات و محتوا غیر ممکن شده بود . خلاصه که آن روز ها آنقدر نوشتم که هیچ کلمه ای در درونم باقی نماند .خالی خالی شدم .هیچ کلمه ای نگندید، عفونت نکرد و بویش تمام وجودم را نگرفت . برای من در زندگی معجزه ای وجود دارد به نام معجزه نوشتن!