|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
حدودا دو ساعت و نیم از ساعت معمول خوابم گذشته .فردا هفت باید بیدار باشم و هنوز کلی ظرف توی سینکه، دوش نگرفتم و تقریبا کاناپه توی پذیرایی و اتاقم پر از لباس و وسیله های جمع نشده است .از عصر چهار مدل غذا پختم(ماکارونی، کوکو سبزی،لوبیا پلو و سوپ مرغ) و اگه میتونستم این قسمت بشور، بپز و بساب رو از زندگی حذف میکردم واقعا خوب میشد.به فردا و لیست کارایی که باید انجام بدم فکر میکنم و یه جایی درونم پر از استرس میشه .خسته و خوابالو ام و همزمان به صدای ماشین لباسشویی و ظرف های کف مالی شده ی توی سینک فکر میکنم .
احتمالا همه چیز رو رها میکنم و روی همین مبل با همین چراغ روشن آشپزخونه و کارای مونده میخوابم و ساعت رو برای 4 صبح تنظیم میکنم به امید بیدار شدن و انجام کارا تا ساعت 7 صبح به ضرب و زور کافیین .