|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
با «نون» تلفنی حرف میزدم .بحث از روانکاوی اگزیستانسیالیسم به گربه کشیده شد .داشت از اذیت کردن گربه هاش مینالید.من بهش گفتم دلم واقعا یه گربه میخواد .همون لحظه یکی از گربه ها غذاشو میریزه و فریاد نون بلند میشه که :آره خواهر .گربه میخوای چیکار اصلا .که فلان کنه .که بهمان کنه .همون لحظه پریدم وسط حرفش گفتم : حالا که گربه ام نه ؛شریک عاطفی که اصلا . اینو که شنید خیلی صریح گفت : نه، واقعا شریک عاطفی خوبه .گاهی میتونی مغزت رو خاموش کنی و همه ی مسیولیت ها رو زمین بگذاری و بدونی کسی هست که حمایتت کنه و کسی هست که همیشه کنارته و تو میتونی به جز خودت روی کس دیگه ای حساب کنی . حرفی نزدم .فقط خودم رو مرور کردم .
من همچین چیزی رو تجربه نکردم .فقط بیست برابر مغزم رو روشن کردم و بیست برابر از حالت عادی انرژی مصرف کردم.شاید دلیل خستگیم همینه .دلیل اینکه اصلا حال و حوصله شو ندارم .دلیل اینکه تنهایی و تنها بودن الویتم شده .من همیشه یه بار سنگین اومده روی دوشم، هیچ باری برداشته نشده .هزار تا دغدغه اضافه شده ، یک دغدغه کم نشده .معلومه که اسم رابطه عاطفی میاد ،جیغ میزنم ،فرار میکنم:)))))))))