همه ی آنچه که در من میگذرد

سکانس اول :

امروز یه همکار جدید داشتیم و اولین لحظه ورودش با من برخورد کرد.در طول روز چند بار دیگه با هم برخورد داشتیم .ساعت آخر بهم میگه : «تو چه قدر خوشگلی .از همون لحظه اولی که دیدمت چشمم تو رو گرفت.»یه لبخند گنده میزنم .این لحظه ای که کسی بهت میگه زیبایی ؛ زیبا تر میشی.صورتم پر از پروانه و قلب و اکلیل شد.

سکانس دوم :

میرم آشپز خونه برای شستن دست هام.آشپز گفت :« تو چه قدر حس خوب میدی .چه قدر ازت انرژی میگیرم .» در حالی که سعی میکنم صورتم رو به نحوی همدلانه نشون بدم .تشکر میکنم و میگم شما هم سیگنال مثبت متصاعد میکنید .

+روز خوبی بود دیگه .اولین بار نبود همچین جملاتی رو می‌شنیدم اما هر بار شنیدنش حس خوبی داره و تازه است .حتی هیجان انگیز تر هم میشه.

+ شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲| 16:59|بوتیمار| |