|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
این مدت به خصوص این چند روز خیلی بهش فکر میکنم .از وقتی جواب کالبد شکافی اومده و تایید کردن مرگ بر اثر خفگی بوده،بیشتر قاطی شدم.با عقل ناکامل خودم به زندگی نزیسته اش فکر میکنم .به اینکه خودشم اون شب و اون روز اصلا فکرشم نمی کرده یک قدمی مرگه.ما که نمیدونیم اون ور هست ،نیست ،خوبه یا بده .غصه می خورم که اینجوری ناغافل مرگ یقه تو میگیره .به هیچکس فکر نمیکنم جز خودش .فقط به خودش فکر میکنم و احساس میکنم که هزار تا آرزو ،هدف و رویا رو برده زیر خاک. میرم عکس پروفایلشو چک میکنم .آخرین باری که آنلاین بوده .آخرین باری که چت کردیم .همه اش غصه می خورم و با عقل ناقصم ناراحت میشم که رفت .اینکه میگن: خدا خوبا رو زود میبره. اینکه میگن :به معبود خودش پیوست .اینکه میگن :در جایگاه ابدی خودش آروم گرفت .اینکه میگن: اونجا ، جاش خوبه .هیچکدوم رو باور نمیکنم.من چیزی رو باور میکنم که ببینم .این انتزعیات توی کتم نمیره.
+خلاصه که اگه میتونی اینجا رو بخونی از اونجا .بدون خیلی ناراحتم .خیلی غصه می خورم به خاطر خودت .همه اش دلم میگیره واست .نه اینکه زندگی آش دهن سوزی باشه ، نه . فقط میترسم اون ورم هیچی نباشه .فقط میترسم خودت از اینکه رفتی ناراحتی .میترسم دلت مونده باشه توی این دنیا پیش مامان و بابات .پیش کسایی که دوسشون داری .
+امیدوارم جای خوبی داشته باشی و همه چیز خیلی خوب و قشنگ باشه واست .
+اگه تونستی یه نشونه بفرست که همه چیز خوبه و اذیت نیستی.