|
همه ی آنچه که در من میگذرد
|
چراغ خاموشه.نیم ساعتی هست که سعی میکنم بخوابم. خوابم نمیبره. یک قسمت فرندز میبینم .تلگرام چک میکنم .طبق عادت کانتکتا رو بالا پایین میکنم . چشم میخوره به اسمش،آخرین بازدید همون شب حادثه و دیگه آنلاین نشده .نفسمو محکم بیرون میدم .این روزا خیلی درگیرم با خودم .دیگه گریه نمیکنم .اشکی در کار نیست .برون ریزی ندارم . ولی خیلی فکر و خیال میکنم. خیلی خواب میبینم .احساسات عجیبی یقه مو میگیره .به پیرامونم و آدم ها فکر میکنم .به زندگی .به دلتنگی .به غم .به از دست دادن .به روز های آخر سال .به تنهایی و وصال فکر میکنم . به تا آب آوری .خیلی فکر میکنم و گاهی به شهود هم میرسم .چه جمله کلیشه ای که بگم : خوب نیستم .اما واقعا خوب نیستم ،غمی نشسته به جانم تا ابد .فقط یاد گرفتم با این غم زندگی زندگی کنم .اینقدر که دلمون مچاله میشه و هیچ کاری نمیتونم واسش کنم.اینقدر که این زندگی مزخرفه.
+وسط این اراجیف خوابم برده بود و با سقوط از بلندی پریدم دیدم صفحه گوشی روشنه.