همه ی آنچه که در من میگذرد

حالم خوب نیست .(چه جمله ی تکراری ! ولی این روزای زندگی یه آدمه که با حال بد میگذره.).داشتم می گفتم ،حالم خوب نیست .با هیچ عقل و منطقی جلو دار این حال نیستم .خوب نیست دیگه ..خوب نیست .خوب نمیشه.نمیتونه فراموش کنه .نمیتونم مغزمو با اسید بشورم .اصلا دل چیه .اصلا دلی وجود نداره .همش کار این حافظه و مرکز احساسات در مغزه.الکی گفتن دل ! الکی گفتن گذر زمان حلاله مشکلاته . به خدا الکی گفتن .به ولله قسم گذر زمان همچین اکسیری نیست که ازش حرف میزنن.کلی دلایل محکم و منطق های اصولی ردیف میکنم.مغز فرمان میده: آره اینا رو میفهمم ،حق با توعه کاملا .ولی خوب نمیشم ،چیکار کنم ؟؟؟اصلا دست من نیست .نمیدونم دست کیه ولی دست منم نیست .

وقتی توی جمع ،حالم خوب نیست .وقتی توی لحظه ای که دارم میخندم حالم خوب نیست .وقتی که سعی میکنم لذت های کوچولو برای خودم بسازم ،میدونم دارم خودمو گول میزنم برای خوب بودن .وقتی در هیچ لحظه ای عمیق حضور ندارم.من تنها چیزی که عمیق احساس میکنم ،غمه .اصلا همین غم کوفتیه که بهت عمق میده ،ریشه میشه واست ! 

+یه سری آدم کج و معوج ،منطق رو چوب کردن بالای سرمون .به راحتی با اون منطق کوفتیشون احساس گناهکار بودن بهمون دادن .احساس ضعیف بودن .حالم از هر چی آدم منطقی بهم میخوره .آلرژی دارم بهشون .این جمله سمیّه: منطقی باش ! این جمله مجوزیه برای هر چیز زشت ،غیر منطقی و غیر انسانی. منطق رو اشتباه بهمون فهموندن .تحریفش کردن .تخریبش کردن .خیلی چیزای غیر منطقی رو با این جمله به خوردمون دادن:|

+ چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰| 21:4|بوتیمار| |