همه ی آنچه که در من میگذرد

توی دلم حول ولای  خاصی پیچیده .حال عجیبی دارم .استرس با غم و ناراحتی توی دلم پیچ میخوره .حال حوصله ام سر جاش نیست .کتاب دستم گرفتم و کتاب میخونم .داستان کتاب هم استرس داره و باعث میشه هر از چند گاهی خوندن رو متوقف کتم .ساعت از 12گذشته و باید بخوابم و صبح زود بیدار شم اما نه خوابم میاد نه حالم اجازه ی خواب رو میده .صدای تپش قلبمو می شنوم .فردا باید همه چیز رو شروع کنم .

بوی بهار میاد .زمستون خشک و کم بارشی بود.همینطور بهار خشک و کم بارونیه.از الان استرس گرما و خشکیه  تابستون رو دارم .بهار برای من استرس زاست .بوی درس خوندن میده .بوی سخت درس خوندن.فک کردن به درس و دانشگاه و اهداف و کارای نکرده استرسم  رو بیشتر میکنه .ورزش کردن رو باید شروع کنم از فردا .ماه رمضون نزدیکه .باز هم استرس دارم .مقایسه کردن خودم با بقیه و تطبیق شرایطم با بقیه باز هم استرس زاست .تا وقتی که شروع نکنم به حرکت و تلاش همه چیز استرس زاست و وجودمو میخوره .کلام آخر اینکه خودمو دوس دارم ولی اصلا از خودم راضی نیستم در هیچ حوزه ای .گریه کردن حالمو خوب نمیکنه و باعث تخلیه ام نمیشه .دلم روزهای بدون کرونا رو میخواد که دستم بازتر بود برای هموار کردن مسیرم .

+چه قدر حرفام بی سر و ته و از هر دری سخنی شد :|

+ یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۰| 0:49|بوتیمار| |