همه ی آنچه که در من میگذرد

چند روزی هست احساس میکنم دونده ای شدم که صرفا روی تردمیل می‌دوم .بی مقصد .بی هدف .بی چشم انداز .بی برنامه .صرفا از روی وظیفه ،مسیولیت،اجبار و الویت باید مجموعه از کار ها رو انجام بدم .احساس کیفیت ندارم .کارهام کمی شده و صرفا ماشین وار.لذت نمیبرم .وقت ندارم و مجموعه زیادی از مسیولیت ها روی دوشم . این فشار روانی رو سه روزه روی شونه و گردنم به طور فیزیکی همراه با درد فلج کننده احساس میکنم . خسته ام و وقت استراحت کردن ندارم .تا آخر هفته مهمون دارم .درسِ کلاسم تلنبار شده .استرس دارم.درست و حسابی نمیتونم درس بخونم .مراجعه کننده جدیدم مستعد بهبودی و کمک تخصصی و منی که گیج دنبال خودم میچرخم و هیچ طرح درمانی نریختم واسش .دلم میخواد فقط یک روز همه چیز متوقف بشه ، من بتونم برم طبیعت و برای بیست و چهار ساعت ذهنم رو از همه چیز خالی کنم. بعد برنامه بریزم و دوباره شروع کنم .روی نظم و قاعده جلو برم .این آشفتگی حالمو بد کرده. مدتی هست خوب پیش نمیرم .نیاز دارم خودمو بردارم بذارم سر خط .همه چیز رو بهش یاد آوری کنم و بهش بگم چرا اینجام و چه کارایی باید انجام بدم و به کجا باید برسم .

و صدا .صداهای توی ذهنم اونقدر بلند شده که امروز به دوستم میگفتم : رفاقتی جلسات درمان منو برعهده بگیر. من اصلا نمیتونم دیگه .

+ مرحله بعدیم گریه است .یه کوچولو فشار دیگه اشک مو در آورده.

+ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲| 0:37|بوتیمار| |